الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
48
الغدير ( فارسي )
اغايى جلد 15 صفحهء 115 - 119 ، عقد الفريد جلد 1 صفحهء 189 هشام بن عبد الملك دل در گرو كنيزى داشت كه « صدوفش » مىگفتند . وى اهل مدينه بود و او را به قيمت زيادى براى هشام خريده بودند . روزى در موردى اين كنيز را ، سرزنش كرد و سوگند خورد كه با او آغاز سخن نكند . كميت بر هشام وارد شد و وى را اندوهگين يافت . گفت : اى امير مؤمنان ! چرا غمناكى ؟ كه خداوند اندوهگينت نكناد . هشام داستان را براى كميت بازگو كرد ، كميت ساعتى ساكت ماند و سپس به سرودن اين شعر پرداخت : تو « صدوف » را سرزنش كردى يا او ترا ؟ و سرزنش چون توئى براى كسى چون او سرافرازى است . به ملامت دائمى خويش منشين كه دل در گرو مهر او دارى . زير بار گران نمىرود ، مگر آن كس كه توانائى تحمّل آن را داشته باشد ، و تو در اين مورد ناتوانى . هشام گفت : به خدا سوگند راست گفتى ، پس برخاست و به اندرون به سوى صدوف رفت . او نيز برخاست و دست به گردن هشام درآورد كميت نيز به خانهء خود برگشت . پس از آن هشام هزار دينار و صدوف نيز همين مقدار درهم براى كميت فرستادند . اعانى جلد 15 صفحهء 122