الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
41
الغدير ( فارسي )
عزّ و جلّ نگذارد . اينك ، مصلحت ترا در آن مىبينم كه كسى را به دنبال « حبّى » - مقصود زن كميت است كه او نيز از شيعيان بود - بفرستى و چون به نزدت آمد روپوش و لباس او را بپوشى و بگريزى و من اميدوارم كه كسى متوجه بيرون آمدنت نشود غلام بر استر نشست و بقيهء روز و تمام شب را در حركت بود تا صبح به كوفه درآمد و ناشناس وارد زندان شد و داستان را براى كميت بازگو كرد . كميت كسى را به دنبال زن خود فرستاد و او را در جريان گذاشت و به وى گفت : اى دختر عمو ! و الى بر تو گستاخى نمىكند و خويشاوندانت ترا وانمىگذارند و من اگر بر تو مىترسيدم ، ترا به خطر نمىانداختم . زن جامههاى خود را به تن كميت كرد و گريبانش را ببست و به او گفت : جلو بيا و باز گرد ، كميت چنين كرد . زن گفت : غير از كمى نارسائى كه در شانه هايت هست ، نقص ديگرى در تو نمىبينم . به نام خداى تعالى بيرون رو . و دو تن از كنيزان خود را نيز با كميت روانه كرد و كميت از زندان بيرون آمد . بر در زندان « ابو وضّاح حبيب بن بدير » ايستاده بود و گروهى از جوانان بنى اسد با او بودند كسى متوجّه كميت نشد ، جوانان از جلو او به راه افتادند تا به كوچهء « شبيب » در ناحيهء « كناس » رسيدند كميت از كنار انجمنى از انجمنهاى بنى تميم گذشت ، يكى از آنها گفت : بخداى كعبه سوگند كه اين مرد است و به غلامش دستور داد ، تا او را دنبال كند . ابو وضاح فرياد زد اى فلان فلان شده . مىبينمت كه از اول امروز در پى اين زن افتاده اى ، و سپس با نيام شمشير به وى اشاره كرد . غلام برگشت و ابو وضاح كميت را به داخل خانه برد . چون كار زندانبان به درازا كشيد ، كميت را صدا كرد و جوابى نشنيد ، به زندان درآمد تا از وى خبر گيرد . زن كميت فرياد زد : بىمادر ! دور شو . زندانبان جامه بر تن دريد و فرياد كنان به در خانهء خالد آمد و او را در جريان گذاشت ، خالد زن را فرا خواند و گفت : اى دشمن خدا ! با امير مؤمنان از در فريب درآمدى ؟ و