الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
11
الغدير ( فارسي )
فرزدق گفت : برادر زاده ! شعرت را منتشر كن ، آرى منتشر كن كه به خدا سوگند تو شاعرتر از همهء گذشتگان و باز ماندگانى . مسعودى در صفحهء 194 جلد 2 « مروج الذهبش » و عباسي در صفحهء 26 جلد 2 ( المعاهد ) اين روايت را آوردهاند . « كشى » در صفحهء 134 رجالش به اسناد خود از « ابى مسيح عبد اللَّه بن مروان » از جوانى روايت كرده است كه گفت : در ميان ما ، بنده اى از بندگان صالح خدا بود كه راوى شعر كميت يعنى هاشميات او بود ، و آن اشعار از وى مسموع مىافتاد . و بدان دانا بود ولى بيست و پنج سال خواندن آن اشعار را ترك كرد و ديگر روايت و انشاد آن را حلال نمىپنداشت . پس از چندى خواندن آن را از سر گرفت به وى گفتند : مگر تو نبودى كه خواندن اشعار كميت را رها كرده و از آن كناره گرفته بودى ، گفت : چرا . اما خوابى ديدم كه مرا به اعادهء آن اشعار وادار كرد . گفتند : چه خوابى ؟ گفت به خواب ديدم كه گويا قيامت بر پا شده و گوئى در محشرم و منشورى به من دادند « ابو محمد » گفت : به مسيح گفتم منشور چيست ؟ گفت : صحيفه . آن را گشودم و در آن چنين بود : بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، نام آن دسته از دوستان على بن ابى طالب ( ع ) كه به بهشت مىروند . در سطر اول آن نگاه كردم نام كسانى بود كه آنها را نمىشناختم ، به سطر دوم نگريستم آن نيز چنين بود . به سطر سوم و چهارم نظر انداختم . نام كميت بن زيد اسدى آنجا بود . و همين خواب مرا به اعادهء آن اشعار وادار كرد . « بغدادى » در جلد 1 صفحهء 87 « خزانه الادب » گفته است : خبر اين قصيده كميت يعنى قصيده اى كه سر آغازش اين بيت است « الا حيّت عنايا مدينا » به خالد قسرى رسيد ، گفت : به خدا سوگند او را بكشتن مىدهم سپس 30 كنيز بسيار زيبا خريد و قصائد كميت ( هاشميات ) را به آنها ياد داد و آنان را مخفيانه با برده فروشى براى هشام بن عبد الملك فرستاد هشام آنها را خريد روزى قصائد ياد شدهء كميت را براى هشام خواندند و او به خالد كه در آن هنگام كار گزارش در عراق بود ، چنين نوشت : سر كميت را براى من بفرست .