الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
257
الغدير ( فارسي )
گفت اى غلام ابى الحسن على بن موسى الرضا را به اينجا بخوان . ساعتى نگذشت كه حضرتش حاضر آمد مأمون گفت : يا ابا الحسن از دعبل خواستهام كه اشعار ، مدارس آيات را بخواند و او اظهار بىاطلاعى مىكند . ابو الحسن ( ع ) به من فرمود : اى دعبل ، بخوان براى امير مؤمنان ! و من شروع به خواندن كردم و وى بسيار تحسين كرد و دستور داد 50 هزار درهم به من بپردازند حضرت ابا الحسن نيز به مبلغى تقريبا همين قدر فرمان داد گفتم اى سرور من اگر مصلحت مىدانى يكى از تنپوشهاى خود را به من مرحمت كن تا كفنم باشد . فرمود بسيار خوب آنگاه پيراهنى پوشيده و دستارى پاكيزه به من داد و فرمود : اين را نگاه دار كه به بركت آن محفوظ خواهى ماند . ابو الفضل فضل بن سهل ذو الرياستين وزير مأمون نيز صله اى به من بخشيد و مرا بر اسب زرده اى خراسانى سوار كرد و در يكروز بارانى كه هر دو با هم مىرفتيم و وى بارانى خزى در بر و برنسى بر سر داشت ، آن بارانى و برنس را به من داد و خود جامه اى نو خواست و پوشيد و گفت از آن جهت اين جامهء بر تن كرده را به تو دادم كه بهترين بارانيهاست . بعدها آن بارانى را از من به هشتاد دينار خريدند و من نفروختم . سپس چند بار به عراق برگشتم و در يكى از اين دفعات به روزى بارانى گروهى از دزدان كردى بر ما شوريدند و همه چيز ما بردند من با پيراهنى كهنه در سرمائى سخت گرفتار مانده و بر پيراهن و دستار از دست رفتهام نگران بودم و به سخن سرورم امام رضا ( ع ) مىانديشيدم كه يكى از دزدان كردى در حالى كه بر همان زرده اى كه ذو الرياستين مرا بر آن نشانده بود ، سوار و همان بارانى به تن داشت ، از كنار من گذشت و تا گرد آمدن همراهانش در نزديكى من ايستاد و به خواندن قصيدهء مدارس