الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
217
الغدير ( فارسي )
مگر آنگاه كه كوه و دشت بنى اميّه بر باد رود و چون زنى كه خوار شوهر است ، به شمشير هاشيميان خوار گردد و وامها نيز پس گرفته شود . « يعقوبى » گفته است : « عبد اللَّه بن على » به فلسطين بر مىگشت ، چون به نهر ابى فطرس كه ميان فلسطين و اردن است ، رسيد ، بنى اميه در خدمتش گرد آمدند به آنها فرمان داد كه فردا براى گرفتن جايزه و عطا بنزدش آيند . چون فردا فرا رسيد ، عبد اللَّه جلوس كرد و بار داد . هشتاد مرد از امويان بر او وارد شدند و بر سر هر يك از آنها دو مرد با گرز آهن ايستاده بود ، عبد اللَّه مدتى سر به زير انداخت و پس از آن عبدى برخاست و چكامه اى را كه در آن گفته است : اما الدعاة الى الجنان فهاشم و بنو اميّه من دعاة النار خواند . « نعمان بن زيد بن عبد الملك » در كنار عبد اللَّه بن على نشسته بود به شاعر گفت : اى بدكار زاده ، دروغ گفته اى ! عبد اللَّه بن على گفت نه ! اى ابا محمّد راست گفته اى به سخنت ادامه بده . سپس روى به بنى اميه كرد و شهادت حسين و خاندانش را به يادشان آورد . آنگاه دستها را بر هم زد و مأموران چنان گرزها را بر سر آنها كوبيدند كه همگى را كشتند مردى از ميان آن گروه از دور فرياد زد و چنين خواند : « عبد شمس » پدر تو و پدر ماست و ما از جايگاه دورى ترا نمىخوانيم و با تو نسبت داريم خويشاوندى ما پا بر جا و با گرههاى سخت ، استوار و محكم است . « عبد اللَّه » گفت : هيهات ! كشتن حسين ( ع ) اين پيوند را گسست . سپس دستور داد اجساد آنها را بر خاك كشيدند و سفره اى بر آن گستردند . بر آن بساط نشست و خوراك خواست و به خوردن پرداخت و گفت : امروز روزى چون روز حسين ( ع ) است و هرگز با آن برابر نخواهد بود . مردى كلبى نيز با امويان به مجلس آمده بود . به عبد اللَّه گفت اميد من اين بود كه خيرى به اينها مىرسد و من نيز از آن بهره مند مىشوم عبد اللَّه گفت : گردنش را بزنيد كه : و مدخل رأسه لم يدنه احد بين الفريقين حتّى لزّه القرن