الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

121

الغدير ( فارسي )

ازدواج با مردى به صبح مىآورد . اختيارش با خودش بود اگر مىخواست مىماند و گرنه مىرفت و علامت خشنودى او از شويش اين بود كه چون بامداد مىشد صبحانه اى براى شويش مىپخت . 4 - على بن مغيره گفته است : من با سيّد در آستانهء خانهء عقبة بن مسلم ايستاده بوديم و پسر سليمان بن على هم با ما بود و منتظر عقبه بوديم كه مركب وى را زين كرده بودند تا سوار شود . ابن سليمان با تعريض به سيد گفت : شاعرترين مردم كسى است كه مىگويد : محمّد و دو يار او و عثمان بن عفان بهترين مردماند . سيد از جا پريد و گفت : به خدا شاعرتر از او كسى است كه مىگويد : اگر نمىدانى ، از قريش بپرس كه پايدارترين مردم در دين كيست ؟ و چه كسى در علم و حلم داناتر و شكيباتر و در گفتار و پيمان درستكارتر است . اگر راستگو باشند و از كسانى نباشند كه به نيكان حسد مىورزند از ابى الحسن على نمىگذرند . سپس روى به آن مرد هاشمى آورد و گفت : اى جوان ! تو خلف خوبى براى شرف سلف خويشتن بودى ، چرا اينك ويرانگر شرف ، و سرزنشگر سلف خود شده اى ؟ به كينه توزى خاندان خويش برخاسته اى و كسى را كه نهادش از نهاد تو نيست ، بر آن كه فضلت به فضل اوست برترى مىدهى ؟ من امير مؤمنان را از جريان آگاه خواهم كرد ، تا ترا خوار دارد . آن جوان از شرم گريخت و ديگر منتظر عقبة بن مسلم نماند . ولى خبرگزار ، عقبه را در جريان گذاشت ، و وى به جايزه اى براى سيد فرمان داد . 5 - ابو سليمان ناجى ، روايت كرده است كه سيد به اهواز آمد و ابو بجير سمّاك اسدى فرماندار آنجا و دوست سيّد و شيعه بود . اين فرماندار را غلامى به نام يزيد بن مذعور بود كه شعر سيّد را حفظ مىكرد و براى او مىخواند ، سيّد ،