الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
95
الغدير ( فارسي )
سرانجام شر زهر كشنده اين مار خزنده در كفش ، از ابى الحسن على دفع شد . مرزبانى گفته است : سيد پس از خواندن اين اشعار اسبش را به حركت آورد و زمامش را گرداند و اسب و هر چه كه با خود داشت به كسى كه اين خبر را روايت كرده بود ، داد و گفت : من در اين باره شعرى نگفته بودم . مرزبانى 11 بيت از تشبيب اين قصيده را ياد كرده است كه ابو الفرج غير از اين بيت كه مطلع قصيده است نياورده : صبوت الى سلمى و الرباب و ما لاخى المشيب و للنصابى ابو الفرج گفته است : امّا خبر عقابى كه كفش على بن ابى طالب ( رض ) را ربود ، احمد بن محمّد بن سعيد همدانى براى من بازگو كرد و گفت : جعفر بن على بن نجيح مرا حديث كرد و گفت : ابو عبد الرحمن مسعودى از ابى داود طهوى از ابى زغل مرادى ما را خبر داد و گفت : روزى على بن ابى طالب ( ع ) برخاست كه براى نماز وضو بگيرد . پس كفشش را در آورد و در اين هنگام افعى در آن خزيد و چون على برگشت كه كفشش را بپوشد عقابى به زير آمد و آن را برداشت و به بالا برد و سپس انداخت و افعى از آن بيرون پريد . و مانند اين حديث را دربارهء پيغمبر نيز روايت كردهاند . ابن معتز در صفحهء 7 طبقاتش گفته است : سيد استادترين افراد در به شعر كشيدن احاديث و اخبار و مناقب بود و نماند فضيلتى از على بن ابى طالب ( ع ) ، مگر آنكه آن را به شعر در آورد . و حضور در انجمنى كه در آن از خاندان محمّد ( ص ) سخن بميان نمىآمد وى را خسته مىكرد و با محفلى كه از ياد آنان خالى بود انس نداشت . ابو الفرج از حسن بن على بن حرب بن ابى اسود دوئلى روايت كرده است كه گفت : ما در خدمت ابى عمرو ابن ابى العلاء نشسته بوديم و از سيّد گفتگو مىكرديم او خود آمد و نزد ما نشست ، ساعتى را در ذكر زرع و نخل فرو رفتيم ناگاه سيد برخاست ، گفتيم : اى ابا هاشم چرا برخاستى ؟ گفت :