الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
93
الغدير ( فارسي )
وى گويندهء اين شعر است : ايا رب انى لم ارد بالذى به مدحت عليا غير وجهك فارحم « پروردگارا ! من در ستايش از على ( ع ) چيزى جز خشنودى تو نخواستهام پس بر من رحمت آر . » و خوابى را كه ابو الفرج و مرزبانى از خود او در گزارش زندگيش روايت كردهاند ، مصدّق شعر اوست . وى گفته است : پيغمبر را در باغى خشك و خالى كه در آن نخلى بلند ديده مىشد به خواب ديدم ، در كنار آن باغ زمينى چون كافور بود كه در آن درختى ديده نمىشد پيغمبر فرمود : مىدانى اين نخل از كيست ؟ گفتم نه ، يا رسول اللَّه . فرمود : از آن امرء القيس پسر حجر است آن را بر كن و در اين زمين به كار و من چنين كردم . پس از آن به نزد « ابن سيرين » آمدم و خواب خود را براى او باز گفتم : گفت آيا شعر مىگوئى ؟ گفتم : نه ، گفت : به زودى شعرى چون شعر امرء القيس خواهى سرود . امّا اشعار تو دربارهء خاندانى نيكوكار و پاك نهاد است . شعر سيّد همانطور كه ابو الفرج گفته است ، هيچگاه از ستايش بنى هاشم يا ذمّ كسانى كه به نظر وى مخالف آنان بودهاند ، خالى نيست . وى از موصلى و او از عمّش روايت كرده است كه گفت 2300 قصيده از سيّد در مدح بنى هاشم فراهم آوردم و پنداشتم كه به جمع آورى اشعار وى دست يافتهام تا آنكه روزى مردى ژنده و كهنه پوش به مجلس من در آمد و از من برخى از اشعار سيّد را شنيد او نيز سه قصيده از قصائد سيد را كه من نداشتم خواند . پيش خود گفتم : اگر اين مرد تمام قصائدى را كه من از سيد دارم مىدانست و آنگاه آنچه من فراهم نياوردهام مىخواند ، شگفت مىنمود ، عجيبتر اين است كه او از آن اشعار ، آگاهى نداشت و فقط آن چه را كه خود به ياد داشت ، خواند . در اين هنگام ، دريافتم كه شعر سيد را نمىتوان بر شمرد و همه را فراهم آورد . ابو الفرج گفته است : سيد به نزد « اعمش سليمان بن مهران » در گذشته به سال 148 ، مىآمد و فضائل امير مؤمنان ( ع ) را از او مىشنيد . پس از نزد او