السيد محمد حسين الطهراني
30
توحيد علمى و عينى در مكاتيب حكمى و عرفانى ( به ضميمه تذييلات) (فارسى)
پيوسته با خود مىخندد . من جلو رفتم ، و سلام كردم ، و با ايشان كمك كردم تا پيازها را جمع نموديم . آنگاه آنها را در گوشهء قبايش گرفت ؛ و به منزل روانه شد . من عرض كردم : حضرت آية الله معلوم بود كه پيازها از گوشهء قباى شما ريخته است ؛ ولى براى من خندهء شما نامفهوم ماند ! آن مرحوم فرمود : من وقتى وارد نجف شدم ، در سنّ جوانى براى تحصيل ؛ آنقدر مترفّه بودم ؛ و لباس عالى داشتم ، و انگشترى و تسبيح قيمتى داشتم ؛ كه روزى در مقابل ضريح مطهّر حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام كه مؤدَّب ايستاده بودم ؛ و مشغول زيارت بودم ؛ بند تسبيح من پاره شد ؛ و دانههاى آن به روى زمين حرم ريخت . اين تسبيح قيمتى بود ، بطورى كه هر دانه از دانههاى آن يك دينار أرزش داشت ؛ و عزّت نفس ، و يا خودخواهى به من إجازه نداد ، تا خم شوم ، و دانهها را جمع كنم . و اين معنى براى من غير قابل تحمّل بود ؛ فلهذا از تسبيح صرف نظر نمودم . امروز به دكّان بقّالى رفتم ؛ و قدرى پياز خريدم ؛ و در گوشهء قباى خود ريختم ؛ و أطراف آن را با دست گرفتم ، تا به منزل برم . در همين جا كه سر چهارراه بود ؛ و در ميان جمعيّت مردم ، قبا از دست من يله شد ؛ و پيازها به روى زمين ريخت . من خم شدم ؛ و پيازها را جمع كردم و أبداً براى من اين مسئله مشكل نبود ، بلكه بسيار آسان و قابل تحمّل بود . و علّت خندهء من آن بود كه : در همان وقت من به ياد دوران جوانى و پاره شدن تسبيح قيمتى كه أرزش هر دانهاش يك دينار بود افتادم ؛ كه آن روز از آن تسبيح كه يكصد دينار قيمت داشت گذشتم ؛ و براى من جمعآورى آن مشكل بود . و للّه الحمد و له الشّكر كه امروز جمعآورى پيازهاى ريخته از گوشهء قبا بر روى زمين ، براى من سنگين نيست ؛ و بسيار آسان و قابل تحمّل است . فلهذا شاد و مسرور شدم ؛ و خندهء من براى مسرّت نفس من ، با تداعى آن عمل گذشته بود . مرحوم حاج شيخ محمّد حسين أهل مكاشفه بودند . روزى در حرم مطهّر