السيد محمد حسين الطهراني
33
معاد شناسى (فارسى)
قَالَ : جَاءَتِ امْرَأَةٌ مِنْ بَنِى عَبَسٍ وَ عَلِىٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَى الْمِنْبَرِ ، فَقَالَتْ : يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِين ! ثَلَاثٌ بَلْبَلْنَ الْقُلُوبَ . قَالَ : وَ مَا هُنَّ ؟ قَالَتْ : رِضَاكَ بِالْقَضِيَّةِ ، وَ أَخْذُكَ بِالدَّنِيَّةِ ، وَ جَزَعُكَ عِنْدَ الْبَلِيَّةِ ! قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ : وَيْحَكِ ! إنَّمَا أَنْتِ امْرَأَةٌ ، انْطَلِقِى فَاجْلِسِى عَلَى ذَيْلِكِ ! قَالَتْ : لَا ! وَ اللهِ مَا مِنْ جُلُوسٍ إلَّا فِى ظِلَالِ السُّيُوفِ . « 1 » « أبو عون ميگويد : زنى از طائفهء بنى عبس درحالىكه أمير المؤمنين عليه السّلام بر منبر بودند در نزد آن حضرت آمده و گفت : اى امير مؤمنان ! سه چيزند كه دلها را در اضطراب انداخته و آنها را در همّ و غمّ فرو برده است . حضرت فرمودند : آنها چيستند ؟ زن گفت : رضايت دادن و تسليم شدن تو در امر حكميّت ، و اختيار كردن تو امر پست و زبونى را ، و فرياد و جزع برآوردن تو در مواقع ابتلائات و حوادث ! حضرت فرمودند : اى واى بر تو ! ( تو را به اين مسائل چهكار ؟ ) تو
--> ( 1 ) « الغارات » ج 1 ، ص 38 و 39 ؛ و در تعليقهء آن گويد : اين حديث را مجلسى در هشتم « بحار الانوار » در باب ما جَرَى مِن الفِتَن ، ص 679 سطر 14 ، و ابن أبى الحديد در « شرح نهج البلاغة » بدون نسبتى به كتابى بدين عبارت نقل كرده است : روايت كرده است حافظ أبو نُعَيم كه گفت : أبو عاصم ثقفى ما را حديث كرد كه گفت : زنى آمد - تا آخر حديث . ( به « شرح نهج البلاغة » ج 1 ، ص 179 ، سطر 31 رجوع شود . )