الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

45

الغدير ( فارسي )

حضرت آمد ، به او فرمود تو را به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيدى كه مىفرمود : من كنت مولاه فعلى مولاه ، اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ، طلحه گفت : آرى ، فرمود : پس چرا با من مقاتله و نبرد ميكنى ؟ ! گفت متذكر نبودم راوى گويد كه طلحه از خدمت آن جناب بازگشت نمود . و اين داستان را مسعودى در جلد 2 « مروج الذهب » صفحه 11 روايت كرده و لفظ او اينست : سپس هنگام بازگشت زبير ، على عليه السّلام بر طلحه بانگ زد و فرمود : اى ابا محمّد چه امرى تو را بميدان نبرد با من برانگيخته ؟ گفت : خونخواهى عثمان ، على عليه السّلام فرمود : خداوند بكشد از ما و شما آنكه را كه بدين امر سزاوارتر است آيا نشنيدى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود : اللهم وال من والاه و عاد من عاداه . و تو اول كسى بوده كه با من بيعت كردى و سپس بيعت را شكستى ! در حالى كه خداوند عز و جل فرمايد * ( فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِه ) * ( 1 ) در اين هنگام طلحه گفت استغفر اللَّه ( طلب آمرزش ميكنم از خدا ) و سپس برگشت . و اين داستانرا خطيب خوارزمى حنفى در « المناقب » صفحه 112 باسناد خود از طريق حافظ ابى عبد اللَّه حاكم از رفاعه از پدرش ، از جدش ، روايت كرده و گفته كه در روز جمل با على عليه السّلام بوديم كه فرستاد نزد طلحة بن عبيد اللَّه تميمى و نامبرده آمد بنزد آن جناب ، به او فرمود تو را به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيدى كه فرمود : من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ، و اخذل من خذله و انصر من نصره ؟ گفت : آرى فرمود : پس چرا با من جنگ ميكنى ؟ گفت فراموش كرده بودم و متذكر نبودم - راوى گويد : سپس طلحه بدون اينكه سخن

--> ( 1 ) سورة فتح آيه 10 ، يعنى : و هر كس پيمان شكنى كند بزيان خود اقدام نموده .