الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
376
الغدير ( فارسي )
سپس هواى نفسانى به علت شيفتگى برياست غلبه كرد و عشق و علاقه بدست گرفتن استوانهء خلافت و بلند كردن پرچمهاى بزرگ ( فرماندهى ) و حركت بيرقها توأم بچكاچك سلاحها و صف آرائىهاى سپاهها و درهم پيوستن سوارها و فتح نمودن بلاد و ممالك ، آنان را با جام پر از آرزو سيراب نمود ( 1 ) ، در نتيجه بازگشت بخلاف و سركشى نخست نمودند و ( امر پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله را ) پشت سر افكندند و ببهاى كمى آن را فروختند و چه داد و ستد بدى بود كه كردند و چه بد بود آنچه خريدند ! ! 4 - شمس الدين ، سبط ابن جوزى حنفى ، متوفاى 654 در ( تذكرهء خواص الامّه ) ص 18 گويد : علماء تاريخ متفقند كه داستان غدير بعد از بازگشت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله از حجة الوداع در هجدهم ذى حجه بوده ، گرد آورد صحابه را و آنان يكصد و بيست هزار تن بودند و گفت : « من كنت مولاه فعلى مولاه » . . تا پايان حديث پيغمبر اكرم تصريح بر اين امر نموده ، نه بطور تلويح و اشاره . و ابو اسحق ثعلبى در تفسير خود باسنادش آورده كه : چون پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله اين سخن را فرمود ، در اقطار منتشر شد و در بلاد و شهرها شايع گشت . . ( سپس آنچه را كه درباره آيه : * ( سَأَلَ سائِلٌ . . ) * ذكر شد ، بيان نموده ) بعد از آن گويد : و امّا قول او ( پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله ) : « من كنت مولاه . . » علماء عربيت گفتهاند كه لفظ مولى بمعانى متعددى آمده ، ( سپس از معانى مولى ، نه معنى ( 2 ) ذكر نموده
--> ( 1 ) عبارت كتاب در اينجا بىاشتباه به نظر نمىرسد گذشته از اينكه در سه جا كلمهء هوى تكرار شده خفقان كه عبارت از حركت است در هوى استعمال نميشود بلكه به لواء كه بمعنى بيرق بزرگ لشكر است نسبت داده مىشود و همچنين كلمهء قعقعه كه بمعنى حركت توأم بصداست مانند حركت و صداى ابر و رعد نسبت برايت كه بمعنى پرچم است داده نشده و گفته نميشود قعقعه الرايات به نظر مىرسد كه عوض خفقان الهوى كه عبارت اصل است خفقان الالويه باشد و قعقعه نيز بجاى قعقعة الرايات نسبت به كلمه اى كه بمعنى اسلحه است داده شود بدين جهت در ترجمه صحت معنى در نظر گرفته شد و علاوه يكى از دو جملهء غلب الهوى و سقاهم كأس الهوى زائد به نظر رسيد و بدين شكل كه خارج از هدف اصلى نيست ترجمه گرديد ، مترجم . ( 2 ) و آن معانى عبارتست از : مالك . معتق بكسر تا . معتق بفتح تا . ناصر . ابن عم حليف ، متولى ضمان جريره . جار . سيد مطاع .