الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
370
الغدير ( فارسي )
ص 213 ذكر نموده كه ابن عباس گفت : شبى با عمر براهى ميرفتم ، و عمر بر قاطرى و من بر اسبى سوار بوديم ، در اينموقع ( عمر ) آيه ءاى را قراءت كرد كه در آن از على بن ابي طالب عليه السّلام ياد شده ، سپس گفت : سوگند به خدا اى اولاد عبد المطلب ، بطور تحقيق على در ميان شما اولى ( سزاوارتر ) به اين امر ( خلافت ) بود از من و ابى بكر . ابن عباس گويد : من با خود گفتم : خدا مرا نبخشد اگر من او را ببخشم ( خدا مرا رها نكند اگر دست از او بدارم ) ، پس به او گفتم : يا امير المؤمنين آيا تو چنين سخنى را ميگوئى ؟ در حالى كه تو و رفيقت برجستيد و امر خلافت را شما از ما سلب نموديد ، نه ساير مردم ! ! عمر گفت : دور شويد ( يا - از اين سخن خوددارى كنيد ) اى اولاد عبد المطلب : همانا شما ياران عمر بن خطاب هستيد ، ( ابن عباس گويد ) پس از اين سخن او ، من خود را به عقب افكندم و او زمانى اندك جلو افتاد سپس ( چون تعلل مرا در طى راه احساس نمود ) مرا ( با تعرّض و نكوهش امر به همراهى در روش نمود ) گفت : راه بيا از راه و امانى ، و گفت : سخن خود را بر من تكرار كن ، گفتم : مطلبى را يادآور شدى ، و من پاسخ آن را رد نمودم ، و اگر تو سكوت مىكردى ، ما نيز ساكت بوديم . عمر گفت : به خدا قسم ما نكرديم آنچه را كه كرديم از روى عداوت و ليكن ما او را كوچك شمرديم و ترسيديم كه عرب بسبب كشتارهائى كه ( در غزوات ) از آنها كرده بخلافت او تن ندهند و با او هم داستان و متحد نشوند ، ( ابن عباس گويد ) خواستم ( در پاسخ او ) بگويم : رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله او را اعزام مينمود ( بقبائل عرب و ميدانهاى جنگ ) و او بزرگان و رؤساى آنها را در هم ميشكست و زبون ميساخت و پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله در آن مأموريتها على را كوچك نمىشمرد ، مع الوصف تو و رفيقت ( ابو بكر ) او را كوچك ميشماريد ؟ ! سپس عمر گفت : شد آنچه شد ، در عين حال تو چگونه ميبينى ؟ به خدا قسم ، ما در هيچ امرى بدون او ( على عليه السّلام ) تصميم نميگيريم و هيچ كارى بدون اذن او انجام نميدهيم .