السيد محمد حسين الطهراني

12

امام شناسى (فارسى)

عظيم القدر و ما فوق آن خواهد بود ، و امّا اگر از طرف خدا نباشد در اين صورت اگر فرضا عمر او هزار سال باشد باز به منزلهء يكى از مردم عادى خواهد بود ، اين‌طور بايد در حقّ ابو جعفر تفكّر نمود . در پايان كلام ريّان بن صلت تمام آن جمعيّت يونس بن عبد الرحمن را سرزنش كردند ، و بر آن گفتارش ملامت و توبيخ نمودند . آن زمان موسم حجّ بود ، از علماى بغداد و ساير شهرها و از فقهاى اين بلاد هشتاد نفر اجتماع نموده قصد حجّ بيت اللّه را نمودند ، و اوّل وارد مدينه شده براى آنكه حضرت ابو جعفر را ديدار كنند . در به دو ورود در خانهء حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه خانهء بزرگ و خالى بود وارد شدند و همگى روى فرشى گسترده نشستند ، در اين حال عبد اللّه بن موسى وارد شد و در صدر مجلس نشست و شخصى ندا در داد كه : اين است فرزند رسول خدا ، هر كس از شما سؤالى دارد بنمايد . اين جماعت از مسائل مختلفى سؤال كردند و جوابهاى عبد اللّه كافى نبود ، جماعت شيعه مهموم و مغموم شدند و در دل فقهاء تشويش و اضطرابى وارد شد و برخاسته مىخواستند مجلس را ترك كنند ، و با خود مىگفتند كه : اگر ابو جعفر آمده بود تمام مسائل را آن طور كه بايد جواب مىگفت و اين جماعت دچار پاسخهاى ناتمام عبد اللّه نمىشدند . ناگهان درى از صدر مجلس باز شد و موفّق خادم ، داخل شد و گفت : اين است ابو جعفر كه الآن وارد خواهد شد . همگى برخاستند و استقبال كردند و بر آن حضرت سلام كردند حضرت داخل شد . در تن خود دو پيراهن داشت و عمامهء خود را از دو طرف آويزان كرده و نعل عربى در پاى داشت و نشست . مردم همگى ساكت شدند ، همان سؤال كنندهء قبلى برخاست و از مسائل خود كه سابقا پرسيده بود از حضرت سؤال كرد . حضرت جواب كافى و شافى فرمودند ، به طورى كه همهء آنها خوشحال شدند و بر آن حضرت دعا كرده درودها فرستادند ، و سپس گفتند عموى شما عبد اللّه به چنين و چنان فتوا داد . حضرت رو به عموى خود نموده فرمودند : لا إله الّا اللّه يا عمّ عظيم عند اللّه ان تقف غدا بين يديه فيقول لك : لم تفتى عبادى بما لم تعلم و فى الامّة من هو اعلم منك ؟ !