السيد محمد حسين الطهراني
135
امام شناسى (فارسى)
--> سلطان محمّد بن ارغون خان كه موسوم بود به اولجايتو سلطان در سنّ بيست و سه سالگى بر تخت سلطنت نشست و در تشييد قواعد اسلام و تمهيد مبانى ملّت خير الأنام عليه الصّلاة و السّلام ابواب سعى و اجتهاد گشاده ، درهاى ظلم و بيدار بر بست ، منصب وزارت را به دستور زمان برادر خود ( غازان خان ) بر خواجه رشيد الدّين فضل اللّه و خواجه سعد الدّين محمّد مسلّم داشت ، و لوح ضمير منير را به نقوش اخلاص عترت حضرت رسالت عليه السّلام و التحيّة مزيّن ساخته ، اسامى سامى أئمّهء معصومين را بر وجوه سكّه نگاشت ، و او اوّل پادشاهى است از چنگيز خانيان كه به سعادت متابعت مذهب عليّهء اماميّه رسيد ، و نام نامى ائمّهء اثنا عشر عليهم السّلام در خطبه و سكّه مندرج گردانيد . و در ص 197 گويد : شيخ جمال الدّين مطهّر حلّى با سلطان محمّد خدابنده معاصر بود ، و آن پادشاه سعادت پناه به ارشاد آن جناب متابعت مذهب عليّهء اماميّه نمود . فضائل و كمالات و محاسن ذات و كرايم صفات شيخ جمال الدّين مطهّر بسيار است ، و تصنيفات افادات آياتش در علوم دينيّه و فنون نقليّه بىشمار ، و كتاب « نهج الحقّ » كه مشتمل است بر ادلّهء صحّت ملّت أئمّهء اثنا عشر عليهم السّلام و التّحيّة از آن جمله است ، و « قواعد » و « شرح تجريد » نيز در سلك مؤلّفات آن فاضل ماجد انتظام دارد ، رحمة اللّه عليه رحمة واسعة انتهى . و مرحوم محمّد تقى مجلسى اوّل در كتاب « روضة المتّقين » كه در شرح « من لا يحضره الفقيه » تأليف نموده است در جلد نهم از طبع بنياد فرهنگ اسلامى كوشانپور در كتاب طلاق در ضمن ادلّهء بطلان سه طلاق در مجلس واحد از ص 30 تا ص 33 ، داستان بحث علّامهء حلّى با علماى مذاهب اربعهء تسنّن و شيعه شدن سلطان محمّد خدابنده را نقل مىكند و ما عين ترجمهء عبارات او را در اينجا ذكر مىكنيم : مسئلهء بطلان سه طلاق در مجلس واحد سبب ايمان سلطان محمّد جايلتو - رحمه اللّه - ( در اين كتاب اسم سلطان محمّد را جايلتو ذكر كرده است ) شد ، و داستان اينكه : او بر زنش غضب كرد و به او گفت : أنت طالق ثلاثا « تو سه بار رها هستى » . و سپس از اين عمل خود پشيمان شد و علما را گرد آورده و فرا خواند ، همهء علماء گفتند : هيچ چارهاى براى بازگشت تو به اين زن نيست مگر آنكه محلّل بگيرى ! . سلطان به آنها گفت : در مسائل فقهيّه در هر موضوعى و حكمى در نزد شما اقوال و آراء مختلفى هست ! آيا شما با يكديگر در اين مسئله اختلاف نداريد ؟ گفتند : نه . يكى از وزراى سلطان گفت : عالمى در شهر حلّه هست كه قائل به بطلان اين گونه طلاق است . سلطان نامهاى براى آن عالم نوشت و او را احضار كرد . و در اين حال كه به سوى آن عالم رفته بودند ، علماء عامّه به سلطان گفتند : اين مرد مذهبش باطل است چون رافضى است ، و رافضيان عقل ندارند ، و سزاوار نيست كه پادشاه در طلب شخص خفيف العقل بفرستد . پادشاه گفت : چارهاى نيست از آنكه حضور پيدا كند . چون علّامهء حلّى از حلّه بيامد ، پادشاه تمام علماء مذاهب اربعه را فرا خواند و در مجلسى گرد آورد . علّامه چون مىخواست وارد مجلس گردد ، نعلين خود را به دست گرفته و داخل مجلس شد ، و گفت : السّلام عليكم ، و در پهلوى سلطان نشست .