السيد محمد حسين الطهراني
230
امام شناسى (فارسى)
پيوسته است « 1 » علت مخالفت معاندين با خلافت امير المؤمنين بارى اگر كسى بگويد : چهطور با وجود اين نصوصى كه از حضرت رسول الله رسيده ، و بسيارى از آنرا خود خلفاى ثلاثه ، و عائشه روايت كردهاند ، و مقامات و درجات مولاى متقّيان را اعتراف نمودهاند ، آنها خلافت را از آن حضرت گردانيدند ، و خود بهمقام خلافت در جاى أميرالمؤمنين نشستند ، و بر منبر پيغمبر بالا رفتند ؟ جواب هماناست كه خود رسول الله فرموده است ، و سنّىها نيز روايت كردهاند : حُبُّكَ الشَّيْئَى يُعْمِى و يُصِمُّ « 2 » كسى كه بهچيزى محبّت داشته باشد ، و اين محبّت از روى احساسات باشد ، و هواى نفس و قواى دنيّه در پيدايش او مؤثّر باشد ، آنكس را نسبت بهغير آن منظور و محبوبى كه دارد ، كور و كر مىكند ، يعنى غير از آن هدف ، چيزى نمىبيند ، و سخنى غير از آن نمىشنود . بر ارباب ملل و نحل پوشيده نيست ، و بر مطّلعين بر سير و تاريخ مكشوف است ، كه غصب مقام خلافت از خاندان رسول هيچ داعى ، جز محبّت حكومت و سَرورى بر مسلمين ، و طلوع حسّ شخصيّت طلبى نداشته است ؛ و لذا تمام اين احاديث و نصوص ، با وجود آن غريزهء مهلكه ، كارى نمىكند ؛ و در وقت اراده رسيدن بهمنظور و هدف ، تمام آنها را چون خس و خاشاك بهطوفان بلا مىدهد ، و با مواجه شدن با مقصود از ستيزه نمودن با خاندان رسول خدا ، و آتش زدن درِ خانهء بضعهء رسول خدا ، و بيرون كشيدن مقام ولايت را به مسجد ، دريغ نكرده ، و با شمشير برهنه ادّعاى تسليم شدن ، و بيعت نمودن ، و گردن نهادن در برابر اين تعدّيات را تحميل مىكند . و اين يك مسئله اىاست كه بايد روى او دقّت نمود ؛ مقام علم و ادراك به حقايق جداست ، و مرحله خضوع نفس و انقياد او نسبت بهحق جداست . بسيارى از كسانىكه در چاه طبيعت و هوى گرفتارند ، نه بهعلت جهل آنان
--> ( 1 ) غاية المرام ص 541 در كتاب على و الوصية از ص 61 الى ص 65 احاديثى را با اسناد مختلفه راجع بمعيّت أميرالمؤمنين با حق و با قرآن آورده است ( 2 ) اين حديث را مسعودى در مروج الذهب ج 2 ص 302 روايت كرده است