السيد محمد حسين الطهراني
37
الله شناسى (فارسى)
گفتهاند : لَيْسَ وَراءَ عُبّادانَ قَرْيَة « 1 » . « در آن سوى عُبّادان قريهاى وجود ندارد . » و از همين جهت بود كه چون كميل طلب زيادتى بيان و شرح نمود حضرت فرمود : أَطْفِ السِّرَاجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ . يعنى چراغ عقل و سؤال با زبان فكرت را در وقت طلوع صبحِ مكاشفه و مشاهدهء وجه حقّ در آن كشف ، خاموش كن ! چرا كه كشف و شهود ، از عقل و ادراك آن بىنياز است ؛ همچنانكه صبح از چراغ و درخشيدن آن بىنياز است . و عيان احتياج به بيان ندارد ؛ وَ لَيْسَ الْخَبَرُ كالْمُعايَنَةِ . و اگر تو بگوئى : اين كلام ، گفتارى است غريب عجيب متناقض . ما معنى آن را نفهميديم و به سوى ادراك آن راهى را پيدا ننموديم . بنابراين قدرى واضحتر از اين سخن ، پرده از رخسارهاش برگير ! و يا در صورت مثالى كه به ذهن ما نزديك باشد شرح و بيانى بياور بهطورىكه ما آن را بفهميم و از آن به مقصود و مطلوبمان برسيم ! زيرا ما از اين جهان غير از كثرات متباينهء مختلفهاى كه در معرض زوال و تغيّر مىباشد چيزى را مشاهده نمىكنيم . و ما بدانها علم و شناسائى نداريم مگر آنكه آنها غير از حقّ هستند و آنها مخلوق و آفريده شده مىباشند . و تو
--> ( 1 ) در « مجمع الامثال » ميدانى ( طبع سنهء 1374 ه ) با تحقيق محمّد محيى الدّين عبد الحميد ، ج 2 ، ص 257 ؛ و « أمثال و حِكم دهخدا » ج 3 ، ص 1375 ؛ و اينطور معنى كرده است : از « آن سوتر از عبّادان ديهى نيست ؛ تمثّل : از كمال إسماعيل : صدر عمّار و مجد عبّادان * قريةٌ مِن وراء عُبّادان و از منوچهرى : بر فراز همّت او نيست جاى * نيست آنسوتر ز عبّادان دهى