السيد محمد حسين الطهراني

221

الله شناسى (فارسى)

خاكسترش را به باد فنا مىدهد و روشن مىسازد كه با وجود وحدت حقّهء حقيقيّه و وجود بالصّرافه اصلًا تعدّد حقيقى معنى ندارد و كثرت حقيقى را در بيغوله‌هاى جهنّم و زواياى آتش شرك بايد جست نه در بهشتِ توحيد و معرفت كه در آنجا شائبه‌اى از كثرت موجود نيست ؛ بنابراين همان اشكال واضح و روشن فوراً در برابر ما جلوه مىكند كه : عقلًا وحدت واقعيّه با كثرت واقعيّه نمىتوانند جمع شوند . وحدت با كثرت ، متضادّين يا متناقضين هستند . مفهوم وحدت با مفهوم كثرت ضدَّين يا نقيضَين هستند ؛ آنگاه چگونه امكان دارد در جائى كه وحدت را حقيقى فرض كرده‌ايم كثرت را نيز حقيقى بدانيم ؟ بر اين اساس قول ذَوق المتألّهين كه : وحدت وجود و كثرت موجود حقيقى است ، با قول صدر المتألّهين كه : وحدت وجود و وحدت موجود در عين كثرت آن دو هر دو حقيقى هستند را بايد كنار بگذاريم ، و پس از غير قابل قبول بودن قسم اوّل ناچاريم كه آنچه را كه از بعضى از صوفيّه نقل كرده‌اند و آن را توحيد خاصّ گرفته‌اند كه : وحدت وجود و وحدت موجود حقيقيّه با كثرت وجود و كثرت موجود اعتباريّه مىباشند را عالىترين اقسام توحيد و ميزان و شاخص قرار دهيم . نكتهء دوّم : وجود خالق و مخلوق ، و آمر و مأمور ، و راحم و مرحوم در اين صورت بسيار روشن است كه ابداً جاى انكار و شكّى در آن تصوّر نمىگردد . مثال روشن آن انسان است با قواى باطنيّه و قواى ظاهريّهء آن . نفس ناطقهء هر فرد از افراد بشر داراى حسِّ مشترك و قواى مفكّره و واهمه و حافظه ، و داراى حسّ باصره و سامعه و شامّه مىباشد . اين قوا همگى از جهت وحدت ، عين نفس ناطقه بوده و واحد هستند ؛ و ليكن به اعتبار تعيّنات و ظهورات