هادى هاشميان

124

كوه توحيد ( بررسى سير زندگي، افكار، آثار و ... سيد العارفين آيت الله سيد على آقا قاضى طباطبايى تبريزى (ره)) (فارسى)

« . . . حقير ، در [ كربلا ] خيابان عباسى را كه منتهى مىشود به شرط خانه ( نظميه و شهربانى ) پيمودم تا به آخر و از آنجا اصطبل را جويا شدم ، نشان دادند ، وارد محوطه‌اى شدم بسيار بزرگ تقريباً به مساحت هزار مترمربع و دور تا دور آن طويله‌هاى اسبان بود كه به خوردن علوفه خود مشغول بودند پرسيدم : محل سيد هاشم كجاست ؟ گفتند در آن زاويه . بدان گوشه و زاويه رهسپار شدم ، ديدم : دكه‌اى است كوچك تقريباً 3 * 3 متر و سيد شريف تا نيمه بدن خود را كه پشت سندان است در زمين فرو برده و به طورى كه كوره از يك طرف راست و سندان در برابر اوست به هر دو با هم دسترسى دارد و مشغول آهن‌كوبى و نعل‌سازى است . يك نفر شاگرد هم در دسترس اوست . و چهره‌اش چون گل سرخ بر افروخته ، چشمانش چون دو عقيق مىدرخشند به گرد و غبار كوره و ذغال برسر و صورتش نشسته و حقاً و حقيقهً يك عالمى است كه دست به آن مىبرد و آن را با گاز انبر از كوره خارج و به روى سندان مىنهد و با دست ديگر آن را چكش‌كارى مىكند . عجبا ! اين چه حسابى است ؟ اين چه كتابى است ؟ من وارد شدم ، سلام كردم ، عرض كردم : آمده‌ام تا نعلى به پاى من بكوبيد ! آنگاه يك چائى عالى معطّر و خوش طعم از قورى كنار كوره ريخت و در برابرم گذارد و فرمود : بسم‌الله ، ميل كنيد ! چند لحظه‌اى طول نكشيد كه شاگرد خود را به بهانه‌اى دنبال كارى و خريدى فرستاد . او كه از دكان خارج شد ، حضرت آقا به من فرمود : آقاجان ! اين حرفها خيلى محترم است ، چرا شما نزد شاگرد من كه از اين مسائل بىبهره است چنين كلامى را گفتيد ؟ ! و دوباره يك چائى ديگر ريخته و براى خود يك استكان ريخته و در حالى كه مشغول كار بود و لحظه‌اى كوره و چكش و گاز انبر آهنگر تعطيل نشد ، اين اشعار را با چه لحنى و چه صدائى و چه شورى و چه عشقى و چه جذابيت و روحانيتى براى من خواند : روستائى گاو در آخر ببست * شير گاوش خورد و برجانش‌نشست روستائى شد در آخر سوى گاو * گاو را مىجست شب آن كنجكاو دست مىماليد بر اعضاى شير * پُشت و پهلو گاه بالا گاه زير