السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: شريعت)

23

هدايتگران راه نور ، زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على (ع) (فارسى)

رضا امّت اسلامى به اختلاف و تفرقه دچار گشته و مردم مسلمان ، نشانه‌هايى را كه در زمان حيات امام هشتم آنها را از ديگران متمايز كرده بود ، از دست دادند . خلافت دوباره به بغداد بازگشت و مأمون عبّاسى هر كسى را كه خود مىخواست ، به دربار خويش نزديك كرد و با كسانى كه روزى او را در برابر برادرش امين يارى كرده و حكومت را از چنگ او بيرون آورده بودند راه جفا و جنايت پيش گرفت و نشان خود را كه براى انقلاب خويش برگزيده بود ، تغيير داد و دوباره جامهء سياه در بر كرد . بدين ترتيب حكومت براى بار ديگر ، حكومت عبّاسيّان شد ! روزى امام در خيابانهاى شلوغ پايتخت ، بغداد ، راه مىرفت و مردم در برابر آن‌حضرت صف كشيده بودند و گردن مىكشيدند تا توفيق ديدن امام را به دست آورند . . . يكى از كسانى كه در آن روز جزو همين تماشاگران بوده است ، مردى است زيدى مذهب كه چنين روايت مىكند : به طرف بغداد بيرون شدم همين كه به آنجا رسيدم ، مردم را ديدم كه بر يكديگر سبقت مىگيرند و از كسى تشرف مىجويند و مىايستند . پرسيدم : اين شخص كيست ؟ گفتند : فرزند امام رضا است . گفتم : به خدا بايد به او بنگرم . آن‌حضرت سوار بر استر نر يا ماده‌اى بود . گفتم : خدا اصحاب امامت را لعنت كند كه مىگويند خداوند طاعت اين ( بچه ) را واجب كرده است ! در اين هنگام امام جواد راه خود را به طرف من كج كرد و گفت : اى قاسم بن عبد الرحمن :