الشيخ محمد علي الگرامي القمي (مترجم: بصيرى)

41

منطق مقارن (فارسى)

اينك به يارى حق در هر يك از فصول مذكور ، به ترتيب سخن خواهيم گفت . قسمت دوم در ايساغوجى و در آن سه فصل است : [ باب اول در دلالت الفاظ ] 1 - در دلالت الفاظ 2 - چرا در منطق از دلالت الفاظ بحث مىشود 3 - دلالتهاى مختلف 4 - دلالت لفظى وضعى و اقسام آن 5 - نسبت ما بين اقسام مزبور ممكن است ايراد شود كه ، منطق قانونى است كه ما را از خطاى فكرى باز داشته و به مجهولات مىرساند . و بدون شك ، معانى ما را به سوى مجهولات رهنمون ميشوند و نه الفاظ . و هنگامى كه مىگوييم : هر انسانى حيوان است و هر حيوان جسم ، و در نتيجه انسان جسم است . معناى اين گفته ما را به جسم بودن انسان رسانده و به اعتبار معنا بوده كه مجهولى بر ما مكشوف افتاده است و نه به اعتبار لفظ آن . بنابراين چرا در منطق از الفاظ بحث مىشود ؟ جواب ايراد فوق آن است كه انسان داراى زندگانى اجتماعى است و جز در سايه همكارى و مشاركت همنوعانش ، قادر به ادامه حيات نيست . پس بناچار بايد بتواند مقصود و منظور خود را به ديگران برساند « 1 » و از طرفى هيچ چيز ساده‌تر از لفظ نيست كه بتواند مقصود شخص را بيان كند . از اينرو الفاظ را براى دلالت بر معانى وضع كردند . سرانجام كار به جايى كشيد كه لفظ و معنى بگونه‌اى درهم جوش خوردند كه غالبا هيچ معنايى به ذهن نمىآيد مگر اينكه بهمراه آن ، لفظ دال بر آن معنى نيز

--> ( 1 ) - بله آنان كه داراى زندگى اجتماعى نيستند ، به لفظ هم چندان نيازى ندارند گويند : در جزائر استراليا و بعضى از نواحى آفريقا ، مردمانى زيست مىكنند كه در ميان آنها لفظ متداول نيست و بگونه حيوانات فرياد مىكشند .