الشيخ محمد علي الگرامي القمي

40

مقدمه اى بر امامت (فارسى)

دوانيقى مىدوانند كه خودشان به حال و ضعف پيرى او رقت مىكنند . « 1 » ولى هيچ گاه از پاى نمىنشيند ، چهار هزار شاگرد تربيت مىكند كه هر يك اساس حكومت منصور و منصورها را بر باد بدهند . اين سياست نيست كه « زياد بن ابيه » يك خطابه در بصره بخواند و براى اين كه بفهماند حرف نيست در همان شب 700 نفر را گردن بزند ! زيرا به قدرت مركزى شام بستگى دارد و مدتى چند مىگذرد و همين زياد بن ابيه چادر به سر مىكند و به پناه رئيس قبيله‌اى مىرود و چون پناهندگى اش مورد قبول نمىافتد با خفت و خوارى او را از ميان اجتماع به عنوان زن حرم‌سرا نجات داده بيرون مىبرند . اين عجز ذاتى و آن همه قدرت وابسته و سر و صدا . . . پيداست كه قدرت اين قبيل افراد مانند طبل تو خالى است كه تا بر آن مىكوبند سر و صدا دارد اما همين كه آن را بشكافند درون آن را خالى و تهى مىبينند . هنگامى كه امام صادق احتمال مىدهد كه دستگاه حكومتى در تعقيب زراره ( يكى از شاگردان آن حضرت ) مىباشد ، براى نگهدارى او مىفرمايد : زراره از ما نيست او را نمىشناسيم و چون زراره دلگير مىشود و فرزندش را به نزد حضرت مىفرستد كه من خدمتگزار شما هستم چرابى لطفى مىكنيد ؟ . . . امام مىفرمايد : به پدرت بگو : - مثل تو مثل آن كشتى است كه موسى و خضر در آن بودند ، خضر كشتى را

--> ( 1 ) - به منصور خبر دادند كه امام صادق با شيعيان خراسان ارتباط دارد و قرار است عده زيادى شمشير زن به نفع او قيام كنند . منصور شبانه ربيع را فرستاد و او امام را با سر و پاى برهنه در پاى مركب خود ، دوانده به بارگاه خليفه پيامبر ! آورد