الشيخ محمد علي الگرامي القمي
32
مقدمه اى بر امامت (فارسى)
ميان مردم جائى پيدا كرده در آخر مجلس سر زانو نشستم و گفتم آقا من غريبم ( و كار دارم ) اجازه مىدهيد سئوالى بكنم ؟ گفت بپرس . گفتم شما چشم دارى ؟ گفت پسرم اين چه سئوال است مگر نمىبينى ؟ گفتم پرسشهاى من اين طور است . گفت بپرس هر چند سئوالت احمقانه است . . . گفتم با چشم چه مىكنى ؟ گفت رنگها و افراد را مىبينم . گفتم دهان دارى ؟ گفت آرى . گفتم با آن چه مىكنى ؟ گفت با آن چشيدنىها را مىچشم . . . بينى . . . گوش . . . سپس پرسيدم قلب دارى ؟ « 1 » گفت آرى . گفتم با آن چه مىكنى ؟ ! گفت : واردات حواس و جوارح خود را با آن كنترل كرده زيرنظر مىگيرم . گفتم : خود حواس و جوارح نمىتوانند كار قلب را به عهده بگيرند ؟ گفت نه . گفتم اين حواس و اعضاء كه سالمند چرا نمىتوانند ؟ گفت : پسر ! وقتى حواس در محسوسات خود شك و ترديد پيدا مىكنند به قلب مراجعه كرده مسلمات را مىپذيرند و مشكوكات خيالى را رد مىنمايند . گفتم پس خداوند قلب را براى رهنمائى اعضاء قرار داده است ؟ گفت آرى . گفتم حتما « به قلب احتياج است و اعضاء خود قدرت تميز ندارند ؟ گفت آرى ، گفتم خداوندا اعضاى ترا بدون امام نگذاشت تا درست و نادرست - را تميز دهند آن گاه همه مردم را در تحير و شك و اختلاف گذارد و امام و پيشوائى براى رفع شك و تحير آنها قرار نداد ؟ عمرو در اينجا ساكت شد و هيچ نگفت آن گاه سر برداشته و گفت تو هشام بن حكمى ؟ گفتم نه « 2 » گفت از اهل جلسه او هستى ؟ گفتم
--> ( 1 ) - منظور مغز و يا دل است ( 2 ) - شايد از پيروان او تقيه كرد