الشيخ محمد علي الگرامي القمي
78
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)
طراحى مىكند ، براى درك هستى دو مرحله قائل مىشود : 1 - درك مفهوم آن 2 - درك حقيقت آن . مفهوم هستى را بديهى و روشن مىداند كه از كمال بداهت ، امكان تعريف صحيح ندارد . و نيز چون بسيط است و اجزاء ندارد قابل تجزيه و تحليل و تعريف حدّى نيست . فلاسفه مزبور همچنين معقتدند كه وجود يك حقيقت مشترك است كه در همه موارد به يك معنا به كار برده مىشود و فرقى ميان وجود انسان و غيره در اصل معناى وجود نيست . ما وجود را همه جا به يك معنى ادراك مىكنيم . اينان مىگويند حقيقت وجود كه منشأ همهى كمالات است ، همانطور كه گفتيم چون حقيقتى بسيط و بدون هيچگونه جزء ( خارجى و عقلى ) است هرگز قابل درك و تعريف نمىباشد . بر خلاف تصور برخى نويسندگان دانشمند معاصر ، اين تفاوت مفهوم با حقيقت هيچگونه تناقضى را دربر ندارد . اين چه تناقضى است كه بگوييم مفهوم يك چيز برايمان روشن است ، ولى حقيقت ذاتش را نمىدانيم ، حتى در ميان ماهيات ، مگر مفهوم و حقيقت جن و فرشته براى بيشتر مردم همينطور نيست و حتى مفهوم و حقيقت آب ! همهى ما بيش از هر مفهوم ديگرى همواره با مفهوم وجود سر و كار داريم . روزمره به طور دائم سخن و فكرمان از وجود فلان شىء است و يا از صفات آن . در مقام خريد و فروش ، سؤالها و جوابها بر اين محور است كه آيا فلان چيز را داريد يا نه ؟ و فلان صفت را دارد يا نه ؟ و يا به طور قطع مىگوييم فلان شىء هست يا مثلًا سفيد است يا فلان صفت را دارد . اين « هست » و « است » و آن « داريم » و « نداريم » و تعابير ديگرى از اين قبيل ، همگى همان معناى هستى را مىدهند ، و ما هرگز در اين گفت و شنودها و