الشيخ محمد علي الگرامي القمي
31
لو لا على (ع) (فارسى)
درمقابل معاويه قرار مى دادند ، خودش هم فرمود : « الدهرانزلنى ثم انزلنى حتى قيل معاويهء وعلى » و واقعا خيلى دشواراست . در مقام عبادت آن گونه كه . . . معاويه يك شب خوابش نمى آمد ، فرستاد قصه گويى را بياورند تا برايش حكايت بگويد بلكه خوابش ببرد . فرستاده به مسجد رفت ، ديد شخصى كنار ستون مشغول عبادت است ، گفت : خليفه را اجابت كن ، گفت : براى چه خليفه مرا مى خواهد ؟ گفت : بيا ، به تو مى گويم . در راه به اوگفت : خليفه خوابش نبرده و حال ، دنبال كسى مى گرديم تا قصه بگويد ، مى توانى ؟ گفت : خوب قصه بلد هستم ، قصه هايى بگويم - در دلش گفت - كه با شنيدن آنها خواب ازسر معاويه بپرد . وقتى او را به نزد معاويه بردند ، معاويه گفت : اهل كجايى ؟ گفت : اهل كوفه ، گفت : ازعلى ( ع ) چيزى مى دانى ؟ گفت : بله همانطور كه امشب تو را خواب نبرده ، شبى هم مرا در كوفه خواب نبرد ، از منزل بيرون آمدم ، مسجد كوفه بازبود - رسم نبود كه درها را ببندند - وارد مسجد شدم ، ديدم صداى ناله و مناجاتى مى آيد ، گوش دادم ، ديدم صدا آشناست ؛ صداى على ( ع ) است ، به خود مى پيچد و ناله سرمى دهد ؛ « آه ! آه ! من قلهء الزاد وطول السفر » . معاويه گريه كرد گفت : « رحم الله أباالحسن »