الشيخ محمد علي الگرامي القمي

27

خدا در نهج البلاغه (فارسى)

ديد كه چگونه مىتوان از رهگذر « حدوث جهان » به « ازليّت جهان آفرين » دست يافت . اگر جهان خلقت مجموعه‌اى بود ذاتا ضرورى و غير وابسته ، بايد سيمايى ازلى به خود مىگرفت ، چرا كه مىبايست ذاتا همه چيز را در نهان خود مىداشت و جوهرهء آن ، از « ضرورت » و « حتميّت » برخوردار مىبود و اتّصاف آن به اين دو صفت به عاملى خارج از ذات جهان ( خداوند ) نيازمند نمىبود . بنابراين ممكن نبود كه بر چيزى انگشت نهاد و دامان آفرينش را در ازل تهى از آن دانست و نيز عاملى كه ميان « جهان آفرينش » و « ضرورت ذاتى » آن جدايى افكند ، وجود نمىداشت . اما روشن است كه جهان حادث به جهت حدوث و عدم ضرورت حقيقت خويش ، نمىتواند از راه خويشتن به هستى و وجود راه يابد . ازاين‌رو تا عاملى بيرونى از اين جهان ، در ميان گام ننهد ، بود و نبود خلقت ، همواره بىمعنا خواهد بود . نظريهء ازليّت ماده با آنكه خرد و انديشهء آدمى ازليّت جهان مادّى را برنمىتابد ، امّا برخى بر اين عقيده‌اند كه « مادّه » ، يعنى آنچه جهان از آن حاصل آمده ، ازلى است . اينها معتقدند « نظريهء ازليّت مادّه » ، بر نياز جهان به عاملى فرامادّى كه هستىبخش جهان باشد ، دست ردّ مىزند . براساس اين نظريّه ، « مادّه » پس از طىّ دوران طولانى ركود و خموشى به حركت در مىآيد و با شايد اصلا ركود و خموشى در پيش نداشت و از همان ابتدا در جوش و خروش بود ، تا