السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)
82
خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)
آدم را بيافريند . بعد از آنكه خداوند آدم را آفريد ، ما را به صلب پدران و رحم مادران پاك منتقل كرد . سپس ما را به صلب عبدالمطّلب انتقال داد . و به دو نيم تقسيم شديم : نيمى از آن را در صلب پدرم عبداللَّه و نصف ديگر را در صلب عمويم ابوطالب جاى داد . من از آن نيمه خلق شدم و على از نيمهى ديگر آفريده شد . خداوند متعال از اسامى خود نامهايى را براى ما جدا كرد ، خداوند عزّوجلّ « محمود » است و من « محمّدم » ؛ خداوند « اعلى » است و برادرم « على » ؛ خداوند « فاطر » است و دخترم « فاطمه » ؛ خداوند « محسن » است و دو فرزندم « حسن و حسين » . اسم من در رسالت و نبوّت است و اسم على در خلافت و شجاعت . من رسول خدايم و على « سيفاللَّه » است . » خبر داد به من به طور اجازه ابوطالب بنانجب خازن از ناصربن ابىالمكارم كه گفت : خبر داد به ما ابوالمؤيّد موفّق بناحمد به طور اجازه اگر به طور سماع و شنيدن نباشد كه خبر داد به من عزير محمّد از پدرش ابوالقاسمبن ابىالفضل بنعبدالكريم به طور اجازه از شهردار بنشيرويه بنشهردار ديلمى به طور اجازه از عبدوس . . . . ( تا آخر آن چه كه در روايت شهرداربن شيرويه ديلمى گذشت ) . و به همين اسناد تا شهردار به طور اجازه . . . . ( تا آخر آنچه كه در خوارزمى گذشت ) . خبر داد به من شيخ ابوطالب بنانجب . ( تا آخر آنچه كه در ابوالفتح مطرزى گذشت . ) « 1 » 23 - روايت شرفالدّين دَرْگِزينى طالبى قرشى علىّبنابراهيم در كتاب « بحرالمناقب » ، در شرح حال وى چنين گويد : در كتاب « نزل السائرين » و « المناقب » تأليف خطيب از سلمان فارسى روايت شده است كه گويد : از حبيبم حضرت محمّد مصطفى صلّىاللَّهعليه [ وآله ] وسلّم شنيدم كه مىفرمود : « من و على نورى بوديم مطيع در پيشگاه خداوند عزّوجلّ . آن نور
--> ( 1 ) . فرائد السمطين 1 : 39 - 44 .