السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)

79

خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)

برخى از عبارات واضح و صريحى كه مقصود از اين دو كلمه را مىرساند ، مىآوريم : كلمه‌ى « الحافظ » در اصطلاح اين كلمه بزرگى و عظمت مقام صاحب اين عنوان را مىرساند ، چنان‌كه گفتار و كلمات پيشوايان اين فن گوياى اين مطلب است . ذهبى گويد : « حافظ » در عرف و اصطلاح برتر از « مفيد » است ، چنان‌كه كلمه‌ى « حجّت » از كلمه‌ى « ثقه » برتر است . « 1 » قارى گويد : مقصود از كلمه‌ى « حافظ » ، حافظ حديث است نه حافظ قرآن . ميرك نيز چنين گفته است و احتمال مىرود كه مقصود ، حافظ كتاب و سنّت باشد . حافظ در اصطلاح محدّثان كسى است كه يك‌صد هزار حديث را از جهت متن و سند بشناسد . . . ابن‌جوزى گويد : . . . . حافظ كسى است كه هر آن‌چه را كه به او رسيده است روايت كرده و به هر حديثى كه نيازمند باشد دست‌رسى داشته باشد . « 2 » ( درباره‌ى هر مطلبى كه از او پرسيده شود يا خود به آن نيازمند باشد به حديثش آگاه باشد . ) شعرانى گويد : « حافظ ابن‌حجر » مىگفت : شروطى است كه هرگاه در انسان جمع شود « حافظ » ناميده مىشود . اين شروط چنين است : در جست‌وجوى حديث شهرت داشته باشد . از دهان رجال حديث آن را بشنود و بگيرد . به جرح و تعديل طبقات راويان و مراتب و درجات آنان آشنا باشد . درست را از نادرست به خوبى تشخيص دهد . به گونه‌اى كه رواياتى را كه نسبت به آنان حضور ذهن دارد ، بيش از رواياتى باشد كه نسبت به آن‌ها حضور ذهن ندارد . به علاوه كه بسيارى از متون را نيز حفظ داشته باشد . هر كس واجد اين شروط باشد ، « حافظ » ناميده مىشود . « 3 » بدخشانى گويد : اسم « حافظ » بر كسى اطلاق مىشود كه در فنّ حديث مهارت و تخصّص داشته باشد ، بر خلاف كلمه‌ى « محدّث » « 4 »

--> ( 1 ) . تذكرة الحفاظ ، در شرح حال : محمّدبن‌احمد محدّث جرجرايا . ( 2 ) . جمع‌الوسائل في شرح الشمائل : 7 . ( 3 ) . لواقح الأنوار . شرح حال جلال‌الدّين سيوطى . ( 4 ) . تراجم الحفاظ مخطوط .