السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)
306
خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)
عمر نزد ابوبكر آمده و به او گفت : آيا از اين كسى كه از بيعت كردن با تو خوددارى مىكند ، نمىخواهى بيعت بگيرى ؟ ابوبكر گفت : اى قنفذ ( او غلام ابوبكر بود ) برو و على را فرا خوان . قنفذ نزد على رفت . حضرت به او گفت : تو چه مىخواهى ؟ گفت : خليفهى رسول خدا تو را فرا مىخواند ، حضرت فرمود : چه زود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دروغ بستيد ، قنفذ برگشت و مأموريتش را ابلاغ كرد ، عمر مدّت زيادى گريست . آنگاه به ابوبكر گفت : آيا اين فرد متخلّف از بيعت را به بيعت كردن وادار نمىكنى ؟ ابوبكر به قنفذ گفت : به سوى او برگرد و بگو : اميرالمؤمنين تو را فرا مىخواهد تا بيعت كنى . قنفذ نزد حضرت آمده و مأموريتش را به حضرت گفت . على عليه السلام صدايش را بلند كرده و گفت : سبحان اللَّه ! چيزى را مدعّى شده كه ربطى به او ندارد . قنفذ برگشت و پيغام را رسانيد . مدّتى طولانى گريست . سپس عمر از جا حركت كرده و به همراه گروهى به راه افتاد تا اينكه به در خانه فاطمه رسيد و در خانه را كوبيد . وقتى فاطمه صداهاى آنان را شنيد ، با صداى بلند گريست و گفت : اى رسول خدا ! بعد از تو ، من از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه چهها ديدم ! وقتى مردم صداى گريهى حضرت زهرا را شنيدند ، گريهكنان برگشتند ، دلهايشان مىخواست پاره پاره شود و جگرهايشان در حال انفجار بود . عمر به همراه عدّهاى ايستاد . على را از خانه بيرون كشيده و نزد ابوبكر آورد و به او گفتند : بيعت كن . حضرت فرمود : اگر بيعت نكنم ، چه مىشود ؟ گفتند : در اين صورت سوگند به آن خداوندى كه جز او خدايى نيست گردنت را مىزنيم . حضرت فرمود : بنابراين بندهى خدا و برادر رسولش را مىكشيد . عمرگفت : بندهى خدا ، آرى . ولى برادر رسول خدا ، نه . ابوبكرساكت بود و چيزى نمىگفت . عمربه اوگفت : آيا دراينباره دستورى صادرنمىكنى ؟ گفت : تاوقتىكه فاطمه دركناراواست اورابه چيزى وادارنمىكنم . حضرت علىكنارقبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفت و فرياد مىزدو مىگريست و مىگفت : « يابن امّ انّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني » « 1 » » « 2 »
--> ( 1 ) . اعراف ( 7 ) : 150 . اى پسر مادرم ! مردم مرا ضعيف گمارده و نزديك بود كه مرا بكشند . اين گفتارى است كه هارون برادر موسى عليهما السلام در پاسخ آن حضرت گفت ، به هنگامى كه موسى از او پرسيد : چه شد كه مردم به دنبال پرستش گوساله رفتند . ( 2 ) . الامامة و السياسة ، تحت عنوان « بيعت علىبنابىطالب چگونه بود » ص 12