السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)

296

خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)

« و أنذر عشيرتك الاقربين » « 1 » پيامبر مرا فرا خوانده و فرمود : « يا على ! خداوند به من دستور داده كه خويشاوندان نزديك را هشدار دهم . من از اين دستور ، احساس دلتنگى و سختى مىكنم و مىدانم كه اگر آنان را به اين امر فرا خوانم ، از آنان برخوردهاى ناخوش‌آيندى خواهم ديد . از اين جهت لب فرو بسته و ساكت ماندم تا اين كه جبرئيل بر من نازل شده و گفت : « اى محمّد اگر آن‌چه كه بدان مأمور شده‌اى انجام ندهى ، پروردگارت تو را عذاب خواهد كرد . » اكنون نانى آماده كن و پاچه‌ى گوسفندى و كاسه‌ى شيرى در كنارش قرار ده . فرزندان عبدالمطلب را دعوت كن تا با آنان سخن گويم و مأموريتم را به آنان ابلاغ كنم » . من دستورات پيامبر را اجرا كردم ، آنان را به نزد حضرتش فرا خواندم . در آن روز تعداد آنان چهل نفر با كم و زيادش بود كه عموهاى پيامبر ، جناب ابوطالب و حمزه و عبّاس و ابولهب در بين آنان بودند . بعد از اجتماع آنان دستور دادند كه غذايى را كه برايشان ساخته بودم ، بياورم . من آوردم و پيش رويشان گذاشتم . پيامبر ، پاره‌اى از گوشت را گرفت ، با دندانش تكّه تكّه كرد ، در اطراف سفره به سوى آنان انداخت و فرمود : بخوريد به نام خدا . آنان شروع كردند به خوردن تا اين كه جز آثار انگشتانشان چيزى باقى نماند . به خدا سوگند به گونه‌اى مىخوردند كه به نظر مىرسيد كه هر يك از آنان مىتوانست همه‌ى غذاها را بخورد . بعد فرمود كه يا على اينان را سيراب كن . من كاسه را نزد آنان آوردم تا اين‌كه همگى از آن نوشيدند ، به گونه‌اى كه هر يك از آن‌ها مىتوانست همه كاسه را بياشامد . همين‌كه پيامبر خواست سخن گويد ، ابولهب پيشى گرفت و گفت : « همراهتان شما را سحر كرد » . افراد پراكنده شدند و آن‌جناب با آنان سخنى نگفت ، فرداى آن روز فرمود : « يا على ! اين مرد ( ابولهب ) از من جلو افتاده و كلماتى را گفت كه شنيدى . در نتيجه پيش از آن كه من سخن گويم افراد پراكنده شدند . مجدّداً همان

--> ( 1 ) . شعراء ( 26 ) : 214 .