السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)

163

خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)

اندلس ، كلاه و عرقچينى است از مالك كه مردم به آن تبرّك جسته و از آن شفا مىطلبند . وقتى به آنان گفته مىشد رسول خدا چنين فرموده است ، مىگفتند : مالك چنين گفته است . شافعى گفت : مالك آدمى بود كه خطا و اشتباه داشت . همين باعث شد كه وى در مقابله مالك كتابى بنويسد ؛ ولى خودش مىگفت كه از اين كار خوشم نمىآمد و يك‌سال در اين كار از خداوند استخاره كردم . ربيع گويد : از شافعى شنيدم كه وارد مصر شدم و نمىدانستم كه از احاديثش فقط با شانزده حديث مخالفت كرده است ، ديدم كه وى اصل را مىگويد و فرع را رها مىكند و فرع را مىگويد و اصل را رها مىكند . من مىگويم : ارسطوى فيلسوف و حكيم ، حكمت را از افلاطون فرا گرفت و بعد با او به مخالفت برخاست . به او گفته شد : چرا چنين مىكنى ؟ پاسخ داد : هم استادم را دوست دارم و هم حقيقت را . امّا اگر با يك‌ديگر نزاع كنند ، حقيقت براى دوستى بهتر و شايسته‌تر است . عيناً همين معنى است كه شافعى را واداشته تا در مقابل مالك بايستد و در مواردى با وى مخالفت كند . دليل بر گفتار ما آن است كه شافعى در اوّل همان كتابى كه در مقابله با مالك نوشته است ، چنين گويد : هرگاه بگويم كه ثقه‌اى از ثقه‌ى ديگر از رسول خدا روايت كرده است ، اين روايت از رسول خدا ثابت است و آن‌چه كه از رسول خدا ثابت باشد نبايد كنار گذاشته شود ، مگر اين‌كه حديثى در مخالفت با آن برسد . و هر گاه احاديث با يك‌ديگر اختلاف داشتند ، اين اختلاف ممكن است دو جهت داشته باشد ، يكى آن‌كه در آن‌ها ناسخ و منسوخ باشد كه در اين‌صورت به ناسخ عمل مىشود و منسوخ كنار گذاشته مىشود ، دوم آن‌كه اصلًا ناسخ از منسوخ شناخته نشود . در اين‌صورت قول آن راوى كه ثبت و ضبط بهترى دارد گرفته مىشود . و هرگاه دو حديث مثل يك‌ديگر و در يك پايه بودند ، آن را كه به كتاب خدا و يا با يك حديث ديگر شبيه‌تر بود ، بايد بگيريم و اگر حديثى از رسول خدا رسيد و حديثى ديگر با آن مخالف نبود و از غير آن‌حضرت حديثى روايت شد كه با آن مخالفت داشت ، به آن حديث مخالف توجّهى نكرده و گرفتن حديث رسول خدا اولى است . و اگر از غير رسول خدا