السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
661
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
در « تاريخ طبرى » و « كامل » و « مرآةالزّمان » و « تاريخ ابنكثير » آمده است . طبرى گويد : « و امّا ابناسحاق دربارهى خالد و بركنارى او توسّط عمر گويد : ما را حديث كرد محمّدبن حميد ، از سلمة ، از او كه گفت : عزل خالد توسط عمر به علّت سخنى بود كه گمان مىكنند گفته بود و عمر همواره نسبت به او خشمگين بود و از كارش در دوران ابوبكر اكراه داشت ، دربارهى ماجراى او با ابننويره و رفتارى كه در جنگ با او كرد به او ايراد وارد مىكرد ، پس وقتى عمر به خلافت رسيد ، اولين فرمانى كه داد ، بركنارى او بود . و گفت : هرگز براى من كارى را عهدهدار نخواهد شد و به ابوعبيده نوشت : اگر خالد خودش را تكذيب كرد پس امير است بر آنچه هست و اگر خودش را تكذيب نكرد پس تو اميرى بر آنچه او امير است و عمامهاش را از سرش بردار و ثروتش را به دو نيم تقسيم كن . » « 1 » از آنچه آورديم روشن مىشود كه واقدى متن كامل نخستين نامهى ارسالى عمر به ابوعبيده را نياورده است . . . 2 - مخالفت ديگر با ابوعبيده نسبت به كتمان بركنارى خالد در داستان بركنارى خالدبنوليد مخالفت صريح ابوعبيده با فرمان عمربنخطاب وجود دارد كه مستوجب سرزنش او در امانتدارى و ديانت مىگردد . داستان مفصّل آن از طبرى چنين است : « و در اين سال ( سال 17 ) خالدبنوليد و عياضبنغنم وارد سرزمين دشمن شدند ، در روايت سيف از اساتيدش . آن را چنين آورده است : سرى به من نوشت : از شعيب از سيف از ابوعثمان و ابوحارثه و مهلّب ، كه گفتند : خالد و عياض سال 17 وارد سرزمين دشمن شدند و پيش رفتند و اموال بسيارى به دست آوردند و از طرف جابية آمده بودند عمر به مدينه بازگشت ؛ در حالى كه ابوعبيده فرماندار حمص و خالد زيردست او فرماندار قنّسرين بود و يزيدبنابوسفيان بر دمشق و معاويه بر اردن
--> ( 1 ) . تاريخ طبرى 4 / 66 .