السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

636

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

برده مىشوم و تو كمر مرا گرفته‌اى ! پس من و آنان را نزد ابوبكر برسان . عمر گفت : تو به آنان سزاوارترى و ابوبكر گفت : آنان براى تو هستند . به سرعت با آنان نزد خانواده‌اش رفت . پس پشت سرش به صف ايستاده نماز خواندند . وقتى تمام شد گفت : براى چه كسى نماز مىخوانيد ؟ گفتند : براى خداوند تبارك و تعالى . گفت : بشتابيد برويد ، شما از آنِ او هستيد . » « 1 » و هم‌چنين در آن كتاب آمده است : « ما را خبر داد محمّدبن‌عمر ، از عيسىبن‌نعمان ، از معاذبن‌رفاعة ، از جابربن‌عبداللَّه كه گفت : معاذبن‌جبل از نيكوترين مردم در سيما و خُلق و گشادگى دست بود . پس قرضهاى بسيارى بالا آورد ، طلبكاران او را الزام كردند تا اينكه چند روزى در خانه‌اش از آنان پنهان شد . طلبكاران از رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواستار طلب‌هاى خود شدند . رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم شخصى را نزد معاذ فرستاد و او را فراخواند . او را آوردند درحالىكه طلبكارانش همراه ايشان بودند . گفتند : اى رسول‌خدا حق ما را از او بگير . رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : خداوند رحمت مىكند كسى را كه بر او تصدّق كند . گفت : گروهى بر او تصدّق كردند و گروهى خوددارى نمودند و گفتند : اى رسول‌خدا ، حقّ ما را از او بگير . رسول‌خدا فرمود : اى معاذ برايشان صبر كن . گفت : پس رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را از مالش خلع كرد و به طلبكارانش داد . آن را ميان خود تقسيم كردند و به هر كدام پنج هفتم طلبش رسيد . گفتند : اى رسول‌خدا او را به ما به فروش . رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم به آنان فرمود : او را رها كنيد راهى به سوى او براى شما نيست . پس معاذ به سوى بنىسلمة رفت . گوينده‌اى به او گفت : اى ابوعبدالرّحمان خوب بود از رسول‌خدا تقاضايى مىكردى ؛ چراكه امروز بىچيز شده‌اى . گفت : نمىخواستم از او تقاضا كنم .

--> ( 1 ) . الطبقات 3 / 585 .