السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
627
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
مىرسانديد ، اوّلين و آخرين فتنه بود . » « 1 » و ابوالعبّاس المبرّد در « الكامل » و سيوطى در « الباهر » به نقل از المسند آن را روايت كردهاند . سپس گويد : « اين اسناد هم به شرط مسلم صحيح است ، به راستى كه « روح » از رجال دو صحيح است و عثمان الشحّام و مسلمبنابوبكرة هر دو از رجال مسلم هستند . و جملهبندى اين داستان ، مغاير جملهبندى حديث أنس و جابر است ، پس شايد كه داستان ديگرى باشد كه براى مرد ديگرى اتّفاق افتاده است . . . » 5 - داستان ديگرى كه باز روايت كردهاند و به خوارج متعلّق است . . . احمد گويد : حديث كرد ما را بكربنعيسى ، از جامعبنمطر حبطى ، ازابوروبةشدّاد بن عمرانقيسى ، از ابوسعيد خدرى كه ابوبكر خدمت رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : اى رسول خدا من از دشت فلان و فلان گذشتم و مرد خاضع خوشقيافهاى را ديدم كه نماز مىخواند . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود : نزد او برو و او را به قتل برسان . گفت : ابوبكر نزد او رفت و چون او را بر آن حال ديد ، به قتل رساندن او را ناخوش داشت . پس خدمت رسولخدا بازگشت . گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به عمر فرمود : برو و او را به قتل برسان . عمر رفت و او را بر همان حال ديد كه ابوبكر ديده بود . پس قتل او را ناخوش داشت . پس بازگشت و گفت : اى رسولخدا ، من او را ديدم كه با خشوع نماز مىخواند پس كراهت داشتم كه او را به قتل برسانم . فرمود : اى على برو و او را به قتل برسان .
--> ( 1 ) . المسند 5 / 42 .