السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

620

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

آورده‌اند : « گفت : و نيكو گفت . » سپس تمامى سخن مقداد را ذكر كرده‌اند . . . در « سيره ابن‌هشام » چنين آمده است : « خبر مسير قريش را دريافت كرد كه قافله‌شان را باز دارند ، پس با مردم مشورت فرمود و از قريش به آنان خبر داد . پس ابوبكر صديق به پا خاست و گفت : نيكو گفت . » سپس عمر به پا خاست و گفت : نيكو گفت . سپس مقدادبن‌عمرو به پا خاست و گفت : اى رسول‌خدا : پيش برو به آن‌چه خداوند به تو نشان داده و ما با توايم . به خداوند سوگند به تو نمىگوييم آن‌گونه كه بنىاسرائيل به موسى گفتند : « تو و پروردگارت برويد بجنگيد ما اين‌جا نشسته‌ايم . » و ليكن تو پروردگارت برويد بجنگيد ، ما نيز در كنار شما مىجنگيم . سوگند به كسى كه تو را به حق برانگيخت ، حتّى اگر ما را به برك الغماد فراخوانى تا رسيدن به آن‌جا همراه تو شمشير مىزنيم . پس رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود : خير باشد و برايش بدان سبب دعا كرد . » « 1 » ليكن كرده‌ى اينان سودى به حال شيخين ندارد ، و دو روايت سيوطى و طبرى از حقيقت امر آن دو پرده برداشته است ، و نقاب از سرّ نهانشان بركشيده است و معلوم شده كه چگونه عمر با سخنش رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به خشم درآورده است و اين كه چگونه مقداد با سخنش ناراحتى حضرتش را از بين برده است ؛ پس برايش دعا فرمود و سخن نيكو گفت . تا اينكه ابن‌مسعود آرزو مىكرد كه داراى اين جايگاه كريم و مكان عظيم مىبود . . . 2 - آن‌چه حاكم در كتاب « قسم الفىء » بدين گونه نقل كرده است : « ما را خبر داد ابوجعفر محمّدبن‌على شيبانى ، از ابن‌أبوعزرة ، از محمّدبن‌سعيد اصفهانى ، از شريك از منصور ، از ربعىبن‌خراش از على كه گفت : وقتى رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم مكّه را فتح كرد ، گروهى از مردم قريش نزد او آمده گفتند : اى محمّد ما هم‌پيمانان و قوم تو هستيم ، و بنده‌هاى ما به تو پيوسته‌اند و رغبتى به اسلام ندارند ؛ بلكه از كار فرار كرده‌اند ، آنان را بازگردان .

--> ( 1 ) . سيره ابن‌هشام 1 / 614 .