السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

615

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

خشم خداوند و به جهنّم ، يك‌ديگر را لعنت نكنيد . و در روايتى است : و نه به آتش . آن را ترمذى و ابوداوود روايت كردند . » « 1 » 6 - آن‌چه طبرى و ابن‌اثير در كتب تاريخ خود در ذكر لشكر اسامة روايت كرده‌اند و اين لفظ از طبرى است : « اسامه با مردم از حركت باز ايستاد و به عمر گفت : نزد خليفه رسول‌خدا بازگرد و از او اجازه بگير كه به من اجازه دهد كه با مردم بازگردم . همراه من بزرگان و بيشترين آنان هستند ، و بر خليفه‌ى رسول‌خدا و بار رسول‌خدا و بارهاى مسلمانان ايمن نيستم كه مشركان آن‌ها را بربايند . و انصار گفتند : اگر پيامبر بازگشت ما را نپذيرفت ، از سوى ما به او اطّلاع ده و از او بخواه كه مردى بزرگ‌سال‌تر از اسامه را فرمانده ما قرار دهد . پس عمر به فرمان اسامه حركت كرد و نزد ابوبكر آمد و از سخنان اسامه او را آگاه كرد . ابوبكر گفت : اگر سگان و گرگان مرا بربايند دستورى را كه رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم داده رد نمىكنم . گفت : انصار فرمانم دادند كه خبر را به تو برسانم و آنان از تو درخواست دارند كه فرماندهى برايشان انتخاب كنى كه بزرگ‌سال‌تر از اسامه باشد . پس ابوبكر از جا پريد - / در حالى كه نشسته بود و ريش عمر را گرفت و به او گفت : مادرت به عزايت بنشيند و تو را از دست بدهم اى پسر خطاب ! رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را به كار گمارده است ، آيا تو فرمانم مىدهى كه او را بر كنار كنم ؟ ! پس عمر به سوى مردم آمد ، به او گفتند : چه كردى ؟ گفت : برويد مادرانتان به عزايتان بنشينند ، از آن‌چه به سبب شما از خليفه‌ى رسول‌خدا كشيدم ! » « 2 » لكن ابن‌اثير روايت را تحريف كرده و اين جمله را از آن حذف كرده است : « امضوا ثكلتكم امّهاتكم » ( برويد ، مادرانتان به عزايتان بنشينند ) چون سخن تند و شديدى است كه عمر به اصحاب گفت ، براى آرام‌شدن خودش از گفته‌ى ابوبكر به او : « ثكلتك امك و عدمتك ياابن الخطاب » ( مادرت به عزايت بنشيند و تو را از دست بدهم اى پسر خطّاب ) به هر حال چون اين داستان حاكى از خشونت و بد

--> ( 1 ) . مشكاةالمصابيح 3 / 1362 . ( 2 ) . تاريخ طبرى 3 / 226 . الكامل از ابن‌اثير 2 / 334 .