السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
609
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
من از او دور شدم . گفت : اى عبدالرّحمان ! از او كناره گرفتم . پس گفت : اى غنثر تو را سوگند مىدهم اگر صدايم را مىشنوى ، بيايى . آمدم و گفتم : به خدا سوگند من گناهى ندارم ، اينان ميهمانان تو هستند ؛ از آنان بپرس . غذايشان را آوردم ، از خوردن خوددارى كردند تا تو بيايى . پس ابوبكر گفت : شما را چه مىشود كه پذيرايى ما را نمىپذيريد ؟ به خداوند سوگند كه امشب غذا نمىخورم . گفتند : سوگند به خداوند كه تا تو نخورى ما آن را نمىخوريم . آنگاه گفت : هرگز شرّى مانند امشب نديدم . واى بر شما ، شما را چه مىشود كه پذيرايى ما را نمىپذيريد ! سپس گفت : كلام نخست من كه بر نخوردن غذا قسم خوردم از شيطان بود ، بشتابيد به غذايتان . گفت : پس غذا را آوردند و « بسم اللَّه » گفت ، او خورد و آنان خوردند . صبح كه شد نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفت و گفت : اى رسولخدا ، نيكى كردند و سوگند دروغ خوردم . گفت : پس او را خبر دادند گفت : بلكه تو نيكوترين و بهترين آنان هستى . گفت : كفّارهاى شامل من نشد . » « 1 » گويم : اين حديث از جهاتى دلالت بر سختگيرى و خشم دارد . اول : گفتهى عبدالرّحمان : او مردى آهنين است و شما اگر نخوريد ترسم كه اذيّتى از او به من برسد . پس اين گواهى مىدهد كه آنچه روايت كردهاند كه او رحيمترين امّت به امّت است . . . دروغى ساختگى است . و دوم : دورى جستن عبدالرّحمان از او . و سوم : خواندن عبدالرّحمان به : « اى غنثر » كه دشنامى است يعنى : « اى فرو مايه » يا معنى زشتى همانند آن . و بخارى در باب « قول الضيف » آن داستان را نقل
--> ( 1 ) . صحيح مسلم 6 / 131 .