السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

52

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

آن را بر يك بيمار صرعى خوانده است و او به هوش آمده است . » « 1 » ابن صبّاغ گويد : « مولاى سعادتمند ، امام دنيا ، عماد دين ، محمّدبن ابوسعيدبن عبدالكريم وزّان در محرّم سال پانصد و نود و شش گفت : نويسنده‌ى كتاب تاريخ نيشابور در كتابش آورده است : هنگامى كه علىّبن‌موسى الرّضا در سفرى كه در آن به فضيلت شهادت رسيد وارد نيشابور شد ، در كجاوه‌اى پوشيده با پارچه‌اى پشمين و سوار بر استرى خاكسترى رنگ بود . از بازار نيشابور كه گذشت ، دو تن از پيشوايان و حافظان حديث‌هاى نبوى و سخت‌كوشان بر سنّت محمّدى ، ابوزرعه‌ى رازى و محمّدبن‌اسلم طوسى همراه بىشمارى از دانشجويان و طلّاب حديث و اهل روايت و درايت بر سر راهش آمدند و گفتند : « اى سيّد جليل ، فرزند امامان سرور ، تو را سوگند مىدهيم به حقّ پدران طاهرين و نياكان گرامىات ، چهره‌ى مبارك خود را به ما بنمايان و از پدرانت از جدّت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم حديثى برايمان روايت كن كه شما را همواره به آن ياد كنيم . » پس استر را متوقّف كرد و به غلامانش دستور داد كه سايبان را از روى كجاوه كنار زنند و ديدگان آن مردم را با ديدن چهره‌ى مباركش روشنى بخشيد ؛ در حالى كه دو دسته موى بر شانه‌اش ريخته بود و مردم از همه‌ى طبقات برپا ايستاده به او مىنگريستند ؛ در حالى كه يا فرياد مىزدند يا گريه مىكردند يا خود را به خاك مىماليدند يا سمِ استرش را مىبوسيدند . هياهو بالا گرفت . پيشوايان ، فقيهان و دانشمندان فرياد برآوردند : « اى مردم بشنويد و حفظ كنيد و گوش فرا دهيد به آن‌چه برايتان سودمند است . با فريادها و گريه‌هاى فراوانتان ما را آزار ندهيد . » و ابوزرعه و محمّدبن‌اسلم طوسى تقاضاى املاء كردند . علىّبن‌موسىالرّضا فرمود : « حديث كرد مرا پدرم موسىكاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمّد باقر ، از پدرش زين‌العابدين ، از پدرش حسين شهيد كربلا از پدرش علىّبن‌ابىطالب كه گفت : جبرئيل بر من حديث كرد و گفت : شنيدم پروردگار عزيز ، سبحانه و تعالى مىفرمود :

--> ( 1 ) . نثرالدرر 1 / 362 .