السيد علي الحسيني الميلاني

41

داستان سپاه يمن (سخنى در اثبات ولايت على "ع" و نفاق خالد بن وليد) (فارسى)

خالد گفت : اين چه كارى است ؟ سپس ديگرى و ديگرى آمدند و اخبار مربوط به اقدام على ، يكى پس از ديگرى به خالد رسيد . خالد مرا فراخواند و گفت : بريده ! حال كه از ماجرا باخبر شدى نامه مرا به رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله برسان و او را از اين ماجرا آگاه ساز . پس از نوشتن نامه توسط خالد ، آن را گرفتم و به راه افتادم تا آن كه به نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله رسيدم ، ايشان نامه را با دست چپ خويش گرفت و همان گونه كه خداوند فرموده بود : پيامبر خواندن و نوشتن نمىدانست . بريده مىگويد : من هر گاه سخن مىگفتم سرم را پايين مىانداختم و تا پايان سخنانم سر برنمىداشتم ، از همين رو در حالى كه سر به زير افكنده بودم شروع به سخن گفتن كردم و از على بدگويى كردم تا آن كه حرف‌هايم تمام شد . همين كه سرم را بلند كردم ديدم رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله چنان خشمگين است كه جز در جريان جنگ با بنى قريظه و بنى نضير ، ايشان را آن قدر خشمگين نديده بودم ، آن گاه به من نگاه كرد و فرمود : يا بريدة إنّ عليّاً وليّكم بعدي ؛ فأحبّ عليّاً فإنّه يفعل ما يؤمر ؛ اى بريده ! به راستى پس از من ، على ولىّ شماست . پس او را دوست بدار ، زيرا همه كارهايش را فقط بر اساس دستورات ، انجام مىدهد .