الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

76

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

مسبوق به عدم و سكون است و به طور قطع ، انتقال از سكون و عدم به سوى حركت و حدوث و وجود ، محتاج به سبب است كه آن بايد چيزى خارج از مادّه ، در حالت سكون آن باشد ، زيرا اگر اين سبب در خود مادّه بود ، سكون آن معنى نداشت و محال بود ، و اين فاعل و موجد حركت در مادّه كه غيرمادّى است غير از خدا نيست . به عبارت ديگر ، مىگوييم بودن و حصول شىء در حالتى ، و در حركت و جلوه و صورتى پس از حركت و حالت و جلوه و صورت ديگر ، و تخصيص آن به زمان خاص و رسيدن آن به حركت و صورت خاص ، چنان كه دليل قطعى بر حدوث آن است ، دليل بر داشتن آغاز و نقطهء شروع و مبدأ حركت نيز هست . در هر چيز غير ثابت و در هر حركتى همين قاعده جريان دارد ، مثلًا در وجود نبات ، در وجود انسان ، حيوان و چيزهاى ديگر . رسيدن انسان به حالت پيرى دليل بر نقطهء آغاز وجود انسان است چون اگر نقطهء آغاز نداشت ، يا به همان حال نخستين باقى و ثابت مىماند و يا اينكه حركتش از حركت كنونى گذشته بود و براى آن نقطهء حصول مشخّصى وجود نداشت ؛ و چون چنين نيست ، نه به حال نخستين باقى است و نه حصول نداشتن در نقطهء مشخّص نسبت به آن مفهوم دارد . پس ناگزير آغاز و نقطهء شروع دارد و رسيدن شىء و حركت ، به حركتِ واقع و مشخّص و موجود در اين زمان يا به صورت كامل‌تر ، دليل بر آن است ؛ چنان كه اگر آبى را در نهرى جارى ببينيم كه به يك نقطه از نهر رسيده باشد ، حكم مىكنيم كه نقطهء شروع و ابتدا دارد ، در حالى كه اگر چيزى را ساكن و بىحركت فرض كنيم ، مىتوانيم بگوييم آغاز و انجام داشتن آن معلوم نيست ، اگرچه اين فرض هم نسبت به هر چيزى كه به حدّى محدود شود - به خصوص در عالم مادّيات - صحيح نيست ؛ چنان كه چيزى كه به حدود مكانى محدود