الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

334

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

وَ غَيرُ كُلِّ شَيءٍ لا بِمُزايَلَةٍ . فاعِلٌ لا بِمَعنَى الحَرَكاتِ وَ الآلَةِ . بَصيرٌ إِذ لا مَنظورَ إِلَيهِ مِن خَلقِه . مُتَوَحِّدٌ إِذ لا سَكَنَ يَستَأنِسُ بِه وَ يَستَوحِشُ لِفَقدِه . هست و ثابت است نه به حدوث و پديدار شدن ، موجود است نه اينكه از عدم به وجود آمده باشد . با هر چيزى هست نه به مقارنه و تقارن با مخلوقات ، و غير هر چيز است نه به جدا بودن . فاعل است نه به معنى حركات و به وسيلهء آلات ، بيناست هنگامى كه نبود مورد نظرى از خلق او . يگانه و منفرد است هنگامى كه مونسى نبود كه به آن انس گيرد و از فقد و نبود آن به وحشت افتد . معنى جملهء اخير اين است كه تفرّد و يگانگى او به آن صورت كه در مخلوقات است ( كه با نداشتن مونس يا ترك مونس ، تنها مىشوند و از نداشتن يا ترك آنها به وحشت مىافتند ) نيست ، بلكه تفرّد او به اين است كه منزّه است از اينكه مونسى داشته باشد و به چيزى انس گيرد يا به فقد چيزى به وحشت افتد . خلاصه ، تمام اين صفات كه در اين چند جمله بيان مىفرمايد اگرچه براى او ثابت است امّا نه آن گونه كه براى مخلوقات ثابت است و ابتدائاً متبادر به اذهان مىشود . او منزّه از اين است كه صفاتش همانند صفات مخلوق و ممكن باشد ، بلكه - چنان كه ملاحظه مىفرماييد - در اين خطبه اسم « الكائن » و « الموجود » ، معيّت ذات الهى را با هر چيز و جدا بودن او را از هر چيز و فاعليّت و بصيريّت و متوحّديّت او را شرح و تفسير فرموده است به همين نحو كه اين صفات از گونهء متبادرشونده به ذهن انسان نيست . و در ادامه ، انشاء و ابتداى خلق را و اينكه از انشاء و ابتدايى كه ممكنات دارند منزّه است ، اين گونه شرح مىدهد :