الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
311
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
به افق استعداد و فهم بشر و ساير ذوىالعقول كه همه از شناخت كُنه ذات و صفات ذات عاجزند ، نزديكتر است . خدا در اين روش به صفتى كه دارد و عين ذات اوست شناسانده نمىشود بلكه به سلب آن صفاتى كه از آن منزّه است شناسانده مىشود . به اين طريق بر خلاف صفات ثبوتىِ ذاتى كه حقيقت صفات شناخته نمىشود ، در اينجا صفتى كه حقيقتش تصوّر مىشود از ذات سلب مىگردد و ذاتى هم كه معرّفى مىشود ذات آن نيست يا آن وصف تصوّرشده را ندارد ؛ مثلًا مركّب نيست ، جوهر نيست ، جسم نيست ، عَرَض نيست ، چون هر يك از جسم و جوهر و عَرَض تصوّر مىشوند . جسم نبودن هم قابل تصوّر است و شيئى كه جسم نيست از اين حيثيّت تصوّر مىشود هرچند ذات آن شىء و اوصاف ذاتىِ او تصوّر نشود . مثلًا اگر چيزى را كه غيرمتناهى و بىشمار است معرّفى كنيم كه ده نيست يا هزار نيست ، ده نبودن و هزار نبودن آن قابل تصوّر است هرچند خود آن عدد غيرمتناهى به تصوّر درنيايد . حاصل اين است كه درك صفات سلبى چون مسلوب قابل تصوّر است ، در اين حد امكان دارد . مثلًا عدم تركيب ، چون تركيب تصوّر دارد ، عدم تركيب نيز متصوّر است و مىتوان مسلوبٌمنه را به اين نحو نشان داد و به آن اشاره كرد كه : آنكه اين وصف متصوّر را ندارد ، يا آنكه مركّب نيست . پس آن چيزى را كه سلب مىكنيم تصوّر مىنماييم هرچند غيرمركّب يعنى بسيط را نتوانيم تصوّر كنيم . پس اگر بگوييم آن چيزى كه بسيط است بسيط نه به حمل اوّلى ذاتى و نه به حمل شايع صناعى ، تصوّر نمىشود مگر به معنى لاتركيبى و غيرمركّب بودن ، امّا آن چيزى كه مركّب نيست مركّب به حمل اوّلى ذاتى و به حمل شايع صناعى هر دو قابل تصوّر است و لاتركيبى و مركّب نبودن نيز به هر دو حمل متصوّر مىشود . مثال ديگر : حدوث يكى از صفات سلبيّه مىباشد كه خدا از آن