الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
152
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
يا به هر نحو ديگر اين مركّبات و عناصر پديد آمده بودند ، باز هم آن را ذاتىِ آن مىگفتند ؟ ! پس معلومات ما همه مربوط به ظواهر است و حقايق نيست . تنها فرقى كه كُنه ذات خداى خالق با مخلوقات دارد اين است كه محال بودن درك كُنه ذات خدا با برهان عقلى ثابت است ولى محال بودن درك ذات مخلوق ، برهانى نيست و عقلًا امكان دارد و آنچه تا به حال با تجربه ثابت شده اين است كه حقايق آنها همچنان نامكشوف مانده است . عارف غزنوى ، سنائى مىگويد : داند اعمى كه مادرى دارد * ليك چونى به وهم ور نارد هست در وصف او به وقت دليل * نطق تشبيه و خامُشى تعطيل پس روشن شد كه اين عجز بشر از معرفت كُنه خدا امرى واقعى است كه غير از اين نبايد باشد و نمىشود كه باشد . به علاوه ، انسانى كه اشيائى را كه دائماً با آنها در تماس است و به وسيلهء چشم و گوش و زبان و قوّهء لامسه و قوّهء شامّه با آنها ارتباط دارد ، نشناخته و بلكه تاكنون حقيقت ذات و هستى خود را نشناخته است ، به طريق اولى از شناخت حقيقت خدا ناتوانتر است . تو كه در علم خود زبون باشى * عارف كردگار ، چون باشى همهء آنچه انسان از خود و عالم كَون مىداند ، ظواهرى بيش نيست و شكل و حجم و وزن و رنگ و بو و خواص و آثار است . همچنين از خدا غير از آثارى كه دليل بر مؤثّر است و از آن به وجود او يقين حاصل مىشود ، مثل اين عالم كَون و دقّت و نظم و ترتيب و مناسبت و آيات بسيار كه هر كدام پديده و نشانى ، و آيه و دليلى بر علم و قدرت و صفات كمال اوست ، چيزى را نمىبيند و از همين آثار ، به وجود خدا پى مىبرد . امّا اين