الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
44
صبح صادق (فارسى)
به پيغمبر بودم . » « 1 » حكايت دوّم : در سال سوّم بعثت آيهى ( وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ ) « 2 » نازل گرديد و پيغمبر مأمور شد خويشاوندان خود را به اسلام ، دعوت كند . چهل نفر از خويشاوندانش را به ميهمانى دعوت كرد و به على دستور داد غذايى فراهم نمايد . على شير و گوشتى كه يك نفر يا سه نفر را بيشتر سير نمىكرد فراهم نمود . ولى همه آن چهل تن را سير و سيراب ساخت و پيغمبر به آنها ابلاغ كرد كه من از جانب خدا پيغمبرم و مأمورم شما را دعوت كنم ؛ هر كدام از شما در ايمان به من پيشى بگيرد و مرا يارى كند وزير و خليفه من خواهد بود . كسى جواب نداد و بعضى سخنان ناروا و درشت گفتند ؛ فقط از ميان آن جمع ، على برخاست و گفت : « من مؤمنم و من تو را يارى مىكنم . » و دست در دست پيغمبر گذارد و سه بار اين ابلاغ را پيغمبر تكرار كرد و در هر سه بار غير از على كسى به پيغمبر جواب مثبت نداد و پيغمبر دست در دست على گذارد و فرمود : « تو وزير من و خليفهى من هستى » ميهمانان متفرق شدند ، و به ابوطالب كه در اين مراسم پسرش خليفه محمّد شد مىخنديدند . آرى ! براى آنها باور كردنى نبود كه اين دعوت جلو برود و محمّد با يارى و همكارى على در اين دعوت جهانى موفّق گردد ولى خدا بر هر كارى قادر و توانا است . اين واقعهى تاريخى را كه متضّمن اعلام خلافت على عليه السلام است بسيارى از مورخين معروف مانند
--> ( 1 ) . طبقات الكبرى ، ج 8 ، ص 14 ؛ أسد الغابه ، ج 3 ، ص 545 . ( 2 ) . شعراء ، 214 ؛ و خويشاوندان نزديكت را انذار كن ! .