الشيخ فاضل اللنكراني

130

اخلاق فاضل (فارسى)

ناله هاى اهل دوزخ را مىشنوم و . . . كه روايت جالبى است و خود عزيزان مىتوانند مراجعه كنند . « 1 » تفاوت آن روايت با آن حديث اين است كه مخاطب در آن روايت ، رسول اكرم 6 بوده و همه چيز براى او قابل فهم است ؛ ولى در اينجا مخاطب فردى عادى و از عامهء مردم است و حضرت واقعيات را به گونه اى متناسب با حال او بيان

--> ( 1 ) . قَالَ أَبَوعَبْدِ اللَّهِ ( ع ) : إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ( ص ) صَلَّى بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَى شَابٍّ فِى الْمَسْجِدِ وَ هُوَ يَخْفِقُ وَ يَهْوِى بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَيْنَاهُ فِى رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ( ص ) : كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلَانُ ؟ قَالَ : أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً . فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ ( ص ) مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ : إِنَّ لِكُلِّ يَقِينٍ حَقِيقَهءً ، فَمَا حَقِيقَهءُ يَقِينِكَ ؟ فَقَالَ : إِنَّ يَقِينِى يَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِى أَحْزَنَنِى وَ أَسْهَرَ لَيْلِى وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِى فَعَزَفَتْ نَفْسِى عَنِ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا حَتَّى كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى عَرْشِ رَبِّى وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِكَ وَ أَنَا فِيهِمْ وَ كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ الْجَنَّهءِ يَتَنَعَّمُونَ فِى الْجَنَّهءِ وَ يَتَعَارَفُونَ وَ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِئُونَ وَ كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ كَأَنِّى الْآنَ أَسْمَعُ زَفِيرَ النَّارِ يَدُورُ فِى مَسَامِعِى . فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ 9 لِأَصْحَابِهِ : هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ . ثُمَّ قَالَ لَهُ : الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ فَقَالَ الشَّابُّ : ادْعُ اللَّهَ لِى يَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَهءَ مَعَكَ ، فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ( ص ) فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِى بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِىِّ ( ص ) فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَهءِ نَفَرٍ وَ كَانَ هُوَ الْعَاشِر . ( كافى ، ج 2 ، باب حقيقهء الإيمان و اليقين ، ص : 52 ) حضرت صادق ( ع ) فرمود : حضرت رسول ( ص ) پس از اين‌كه نماز صبح را ادا كرد متوجه شد جوانى لاغر اندام و زرد چهره در مسجد نشسته كه چرت مىزد و سرش را بالا و پايين مىبرد ، رنگش زرد بود و تنش لاغر و ديده‌هايش به گودى فرو رفته بود ، رسول اكرم فرمود : اى حارث [ زيد ] ! چه گونه شب را به روز آوردى ؟ عرض كرد : يا رسول اللَّه ! در حال يقين صبح كردم . رسول اكرم ( ص ) از سخنان او در شگفت شدند و فرمودند : هر يقين حقيقتى دارد ، حقيقت يقين تو در چيست ؟ عرض كرد : يا رسول اللَّه ! همان يقين مرا به غم و اندوه كشانيده و شب‌ها خواب را از ديدگان من ربوده و روز گرمم را به تحمل تشنگى ( روزه ) وادار ساخته و دلم از دنيا و آنچه در آن است به تنگ آمده و رو گردان است تا آنجا كه گويا مىبينم عرش پروردگارم براى رسيدن به حساب برپا است و همهء مردم براى آن محشور شدند و من در ميان آنان هستم ، گويى به اهل بهشت مىنگرم كه در نعمت‌اند و در بهشت با هم تعارف مىكنند و بر پشتىها تكيه زده‌اند و گويى به دوزخيان نگاه مىكنم كه در آن زير شكنجه‌اند و فرياد مىكشند ، گويى من هم اكنون نعرهء آتش دوزخ را مىشنوم كه در گوشم مىگردد و مىچرخد ، رسول خدا به اصحابش فرمود : اين بنده‌اى است كه خدا دلش را با ايمان روشن كرده ، سپس به او فرمود : اى جوان ! با همين عقيده باقى باش ، عرض كرد : يا رسول الله ! براى من دعا كن كه در ركاب تو شربت شهادت بنوشم ، رسول خدا ( ص ) برايش دعا كرد و چيزى نگذشت كه در يكى از غزوات پيامبر به جبههء جهاد رفت و پس از نه تن ديگر شهيد شد و او نفر دهم بود .