حسن حسن زاده آملى

73

هزار و يك كلمه (فارسى)

شايسته است نوشته شود به مركب نور در صفحه‌هائى از رخ حور أبحارها مشحونة من درر * بستانها موشح بالزهر درياهاى آن آكنده است از مرواريدها بوستان آن آراسته به شكوفه گلها سمّيت هذا غرر الفرائد * أودعت فيها عقد العقائد ناميدم اين را غرر الفرائد وديعه نهادم در آن عقايد گرانبها فها أنا الخائض فى المقصود * بعون ربّى واجب الوجود اينك من در مقصود فرو رونده‌ام به يارى پروردگار من كه واجب الوجود است أزمّة الأمور طرّا بيده * و الكلّ مستمدّة من مدده زمام همه كارها در دست اوست و همه چيز از او يارى مىجويند إنّ كتابنا على مقاصد * و كل مقصد على فرائد كتاب ما بر چند مقصد مشتمل است و هر مقصدى بر چند فريده فالمقصد الأول فيما هو عمّ * أوليه كانت فى الوجود و العدم مقصد اول در امور عامه است و فريده أولى در وجود و عدم امور عامّه مفاهيم كلّى است كه خاص يك قسم از اقسام موجود نيست ، مثلا وجود و امكان و علت و معلول در هر موجودى هست مانند آتش كه موجودى است و علّت حرارت است ، و خداى تعالى كه علّت عالم است ، و آتش جسم است و خداى تعالى جسم نيست ؛ أما حركت از امور عامه نيست زيرا كه خاصّ جسم است ، و عقل و ادراك خاص مجرّدات است و بر جسم عارض نمىشود . غرر فى بداهة الوجود معرّف الوجود شرح الاسم * و ليس بالحدّ و لا بالرسم معرّف وجود شرح اسم آن است و نه حدّ است و نه رسم گاه حقيقت چيزى مجهول است و بايد حقيقت آن را شناسانيد مانند فرشته و جنّ و غالب اصطلاحات علوم چون هيولى و صورت در حكمت ، و بيضى و هرم در هندسه ؛ و گاه حقيقت آن بديهى است و لفظ آن مجهول مانند واجب و ممكن