حسن حسن زاده آملى
375
هزار و يك كلمه (فارسى)
در لوى بد يار ما را خانهاى * خانه رفت از بين و شد ويرانهاى زان فضاى جانفزاى دلربا * وحش اندر وحشت و مرغ هوا يك نشانى زان ديار يار نيست * همدمش جز عقرب جرّار نيست نيست يارى تا كزو دل خوش بود * غير ما را نى كه آدمكش بود آرميدم چون در آنجاى شگفت * آسمان ديده باريدن گرفت ياد آن جانانهام آمد به سر * آتش حسرت ز قلبم شعلهور تا خيال يار ديرينم فتاد * آتشى در جان شيرينم فتاد در شگفتم از گروهى در جهان * در حضور خاتم پيغمبران كآمدندنش در مكانى مشتهر * عدّهاى را حبّ شاهى بد بسر جمله گفتندش كه اى خير الأنام * بعد تو ما را كه مىباشد امام مصطفى فرمود گر سازم عيان * كيست بعد از من امام انس و جان با رسول خويشتن كارى كنيد * كه به موسى كرد آن قوم پليد ترك هارون وزيرش كردهاند * دست اندر دم گوساله زدند « پوزهها زير دمش اسپوختند * خرمن هستى خود را سوختند » اين سخن از آن رسول پاكزاد * حجّتى گوياست بر اهل رشاد بعد از آن بر آن رسول پاكبين * آمده دستور ربّ العالمين احمدا برگو به مردم اين پيام * تا مر آنان را شود حجّت تمام ور نگويى نيستى بر ما رسول * آن همه سعى تو كى باشد قبول ترس گر باشد تو را از آن و اين * من تو را باشم نگهدار و معين پس ز جا برخاست آندم مصطفى * تا كند امر خدا را بر ملا بود اندر دست او دست على * « افتخار هر نبىّ و هر ولي » وه چه نيكو دست ، دست مصطفى * وه چه نيكو دست شاه اوليا در ميان جمله افرشتگان * حق تعالى شاهد اندر آن ميان « گفت هر كس را منم مولى و دوست * ابن عمّ من على مولاى اوست » اوست بعد از من امام انس و جان * نى فلان و نى فلان و نى فلان