حسن حسن زاده آملى

370

هزار و يك كلمه (فارسى)

شود پس ديدم كه آن حضرت متفكروار سر مبارك پيش انداخت نكت ارض مىنمود ، پس چون آن حضرت مرا ديدند فرمودند مرحبا اى ذبيان همين ساعت رسول من به طلب تو مىآيد ، من گفتم كه چه خدمت بود يابن رسول اللّه ؟ فرمودند : كه خوابى غريب ديده‌ام كه مرا در اضطراب و سوز و گداز دارد ، آنگاه فرمودند كه ديدم كه گوئيا نردبانى صد پايه از براى من بر جائى نصب كرده‌اند و من بالاى آن رفته از آنجا به گنبدى سبز در آمدم كه از غايت لطافت بيرون او از اندرون ظاهر است پس ديدم كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و على آله نشسته و از جانب راست او جوانى خوبروى بر سر زانوى مردى پير نشسته كه از غايت پيرى موى ابروى او حاجب باصره او شده بود ، اتفاقا او اسماعيل بن محمد حميرى بود ، پس حضرت رسالت - ص - به من گفتند كه سلام كن بر پدر خود على بن ابى طالب امير المؤمنين عليه السلام ، پس سلام كردم ؛ ديگر امر فرمودند كه سلام كن بر پدران خود حسن و حسين ، پس سلام كردم ؛ ديگر فرمودند كه سلام كن بر شاعر ما و نديم ما در دنيا و آخرت اسماعيل بن محمد حميرى ، پس سلام كردم . آنگاه آن حضرت به آن مرد پير كه اسماعيل بود متوجه شده فرمودند كه اعاده نماى آن چيز كه به آن مشغول بوديم ، پس اسماعيل اين قصيده را إنشا نمود ، شعر : لأم عمرو باللوى مربع * طامسة اعلامها بلقع و چون به اين ابيات رسيد : قالوا له لو شئت أعلمتنا * إلى من الغاية و المفزع حضرت رسالت فرمودند كه توقف كن اى اسماعيل ، آنگاه دست مبارك به جانب آسمان برداشتند و گفتند : الهى و سيّدي أنت الشاهد عليهم و على انّني قد أعلمتهم أن الغاية و المفزع إليه و أو ما بيده إلى أمير المؤمنين و قال يا على احفظ هذه القصيدة و مر شيعتنا بحفظها ، فمن حفظها ضمنت له على اللّه الجنّة . قال الرضا عليه السلام : و لم يزل جدّي عليه السلام يكرّرها و يردّدها حتى حفظتها ، و هي هذه : لأمّ عمرو باللّوى مربع . . . . »