حسن حسن زاده آملى
261
هزار و يك كلمه (فارسى)
بىمثال است كه برايم روى آورده است . اما « غزل بيدل » اين كه : بيدلى اندر دل شب ديده بيدار داشت * آرزوى ديدن رخساره دلدار داشت گاه از پندار فصلش مىخراشيدى رخش * گاه در اميد وصلش گونه گلنار داشت گاه از برق تجلّى مىخروشيدى چو رعد * گاه از شوق تدلّى شورش بسيار داشت گاه ورقاى فؤادش گرم در تغريد عشق * زمزمه موسيچهسان و نغمه موسيقار داشت گاه در تكبير و در تهليل حىّ لا يموت * گاه در تسبيح سبحان سبحه اذكار داشت گاه از فيض شهودى محو استرجاع بود * گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت گاه آه آتشين از كوره دل مىكشيد * گاه بر سندان سينه مشت چكّشوار داشت گردباد جذبهاش پيچيد همچون برگ كاه * گرچه در اطوار خود طومارها اسرار داشت تا به خود آمد كه دلدارست آن سلطان حسن * با جمالش در ميان آينه بازار داشت يار با او عشق مىورزيد و او دنبال يار * يار اندر ديدهاش او انتظار يار داشت بيدل بيچاره بودى بى خبر از ماجرا * كوست عشق و عاشق و معشوق را يك بار داشت واقف آمد بر وقوف اهل دل در اين مقام * آن كه فرق و نفض و ترك و رفض را در كار داشت