حسن حسن زاده آملى

242

هزار و يك كلمه (فارسى)

قوام آنچه به نظر ما موجود مىآيد به عدم است ، و عدم داخل در مفهوم و ماهيت هر چيزى است فقط وجود مطلق و نامتناهى واجب الوجود از عدم دور و موجود است ؛ مثلا معناى تعين و حدوث و محدوديت كه لازم هر ممكنى هست به مفهوم عدم تقوم پيدا كرده : تعيّن يعنى داشتن يك خصوصيت و نداشتن خصوصيت ديگر ، و حدوث ( devenir ) يعنى موجود بودن بعد از معدوم بودن ، و محدوديت يعنى رسيدن به يك حد و تجاوز نكردن از آن . و در حقيقت بيان اين بيت مولوى است : ما عدمهاييم و هستيهاى ما * تو وجود مطلقى فانى نما يا چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند ابقاء و حفظ ( Conservation ) ممكن بعد از اين كه موجود شد از واجب الوجود بىنياز نيست . « 1 » دكارت گفته : « حفظ ممكنات به ايجاد پى در پى و مستمر است بطورى كه اگر خداوند يك دفعه ، تأثير خود را بردارد تمام چيزهايى كه آفريده است به عدم برمىگردند » . پس ممكن مانند نور چراغ است كه حدوثا و بقاء به چراغ محتاج است نه مانند نقش نسبت به نقاش كه فقط در حدوث محتاج و در بقا بىنياز است . بنابراين بين فلاسفه جديد اختلاف است : مالبرانش گفته : اكوان متجدد مىشوند ؛ يعنى يك موجود واحد در زمان ممتدّ باقى نمىماند ، و اشياء در هر آنى موجود و در آن بعد معدوم مىشوند و موجود ديگر به جاى آن مىآيد و انسان اشتباها گمان مىكند يك وجود مستمر است ، مانند عكس سينما كه انسان گمان مىكند يك عكس مىدود

--> ( 1 ) . بعضى متكلمين قديم اسلام مثل جاحظ و صيمرى مىگفتند : « لو جاز على الواجب العدم لما ضرّ عدمه وجود العالم » و جمعى از فلاسفه اروپا را كه بر اين عقيده بودند deistes گويند .